#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_329
حاضر نمی شد حتی برای یک بار هم که شده فارسی حرف بزنه و همش بریتانیای حرف می زد!.می گفت از بچگی عاشق بریتانیا بوده.قصد داشته برای ادامه ی تحصیل بره بریتانیا که با پدرم ازدواج می کنه و نمیره و پایبند میشه!
نمی دونم از یه خانم و آقای مدافع شاه می شد توقعی غیر از اینم داشت؟مسلما نه!.وقتی همه ی مردم این کشور از شاه متنفر بودن و معتقد بودن یه آدم ظالم بوده در حالی که بابای من مدام می گفت وضع ایران اون موقع کجا و الان کجا؟! اون موقع ها همه چی خوب بود و همه خوشم ی گذروندن و تا این حد محدود نبودن. حجب و حیای رویا رو قبول داشتم.نمی دونم اگه یه مرد ایرانی اصیل بود قبول می کرد زنی رو که قبلا دوست پسر داشته؟!دوست پسر داشتنش اصلا برام مهم نبود.حتی اینکه دوستیش با امیررایا در چه حد بوده هم برام مهم نبود.به هر حال من توی محیطی بزرگ شده بودم که این مسائل عادی بود و من هم اگه می خواستم می تونستم بدون محدودیت با یه عالمه دختر دوست بشم!.شاید به خاطر همون رگ ایرانیم بود!.شاید ایرانی ها من رو یه بی غیرت بدونن ولی نمی دونم چرا نمی تونم روی رویا خیلی حساس بشم و به پوشش و حرکاتش گیر بدم.خوشبختانه خود رویا اصلا احتیاجی به توصیه نداشت!.
داشتم به آینده ی خودم ورویا فکر می کردم.موضوع جدیدی نبود.آروم می روندم ولی اصلا حواسم به رانندگی نبود.هنوز معنی این تردید رو نمی فهمیدم که چرا نمی تونم تمام و کمال رویا رو بپذیرم.؟نمی دونم چقدرتوی اون خیابون خلوت رانندگی کردم تا اینکه با خوردن به چیزی متوقف شدم.مثل این که برق به هم وصل شده باشه از جا بلند شدم.حس کردم یه گربه رو زیر کردم.سریع اومدم پائین و با دیدن یه خانم چادری که روی زمین افتاده بود و خون روی زمین جاری بود،هر چی حس بد بود بهم منتقل شد!.دلم اصلا گواهی خوب نمی داد. نکنه مرده باشه؟سریع نشستم و صداش زدم.چشمهاش باز و بسته می شد.سریع بلندش کردم و توی ماشین گذاشتمش.همین نزدیکی ها یه بیمارستان بود.سریع رسوندمش و رفتم داخل و به یه خانم پرستار همه چیز رو توضیح دادم.همیشه ریلکس بودم حتی وقتی رویا رو زیر گرفتم ولی حالا قلبم توی سینه ام تکون می خورد. مثل کسی که در مرز جنون باشه کلافه و مضطرب بودم.با برانکارد پیرزن رو بردن.وای نکنه بمیره؟! بمیره من میرم زندان؟ای خدا این چه زندگیه؟!.هنوز گلایه نکرده بودم که دکتر بیرون اومد.سریع بلند شدم و گفتم:چی شد؟
نگاهی بهم کرد و گفت:نسبتی با بیمار دارین؟
نمی دونم چرا ولی زبونم نچرخید بگم من زدم بهش.گفتم:نه،ولی من اوردمش.
-باید عمل بشه.
-عملش کنین.هر کاری می کنین زنده نگهش دارین!.
-با اینکه اصلا امیدی نیست ولی باشه.
رفت و هنوز پنج دقیقه نگذشته بود که برگشت و گفت:نمی زاره عملش کنیم.می خواد شما رو ببینه!
بلند شدم و دنبال پزشک وارد اتاق شدم.بهش اکسیژن وصل کرده بودم.ماسک رو برداشت و گفت:به این شماره ای که...می گم...زنگ بزن!
گوشیم رو بیرون کشیدم و گفتم:بفرمائین.
مثل اینکه براش سخت بود فارسی حرف بزنه.یه لهجه ی خاص توی صداش بود.وای توی این وضعیت من به فکر چیم؟!شماره رو نوشتم و تماس رو برقرار کردم.گفت:آدرس رو ...بهش...بده!
برداشت و یه خانم برداشت و گفت:بفرمائین.
romangram.com | @romangram_com