#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_328
متعجب گفت:این چیه ارمیا؟برای منه؟
-بخواب تا بگم برات.
با لجبازی گفت:اول بگو!
دراز کشیدم و گفتم:دراز کشیدی می گم!
سریع دراز کشید و گفت:خب بگو!
-یادته گفتم عاشق حلقه بودم؟اولین حقوقی رو که گرفتم باهاش این انگشتر رو گرفتم!.دلم می خواست یه چیز ارزشمند داشته باشم.این انگشتر برای من جدا اهمیت داره و ارزشمنده.حالا هم که فرد جدید زندگیم شدی حس می کنم لایقش باشی!
با تشکر نگاهم کرد و گفت:هیچ وقت از خودم جداش نمی کنم!.اگر برای تو ارزشمنده برای منم ارزشمند می مونه!.
چشمهاش ر وبست و من فکر کردم چقدر بی فکر انگشتر رو بهش دادم.اما یه حس که همیشه مدافع رویا بود جواب داد که ارزشش رو داشت.شاید جبران این همه محبت و زحمت!
***
امروز دوشنبه بود.دو روز پیش من و رویا مرخصی گرفتیم و رویا من رو دیوونه کرد.انقدر خونه دستمال کشیدم که همون شب همش خواب می دیدم دارم یه آپارتمان رو تمیز می کنم که از بالا می افتم و جا در جا می میرم. جالب اینه لحظه ی مرگم همچین شیشه پاک کن رو سفت گرفته بودم انگار جونم بود.هیچی خواب مزخرفی بود ولی وقتی برای رویا تعریفش کردم همش می خندید.خدایی دیروز برای اولین بار اون همه کار کردم.توی خونه ی خودمون که بودیم مامان مدام خدمتکارا رو ردیف می کرد برای خونه تکونی!.خودمم که توی این خونه بودم سال تا ماه روناک یه خانم رو می فرستاد که اینجا رو تمیز کنه.روناک واقعا برای من خواهری کرده بود. خلاصه دیروز کلی خونه رو برق انداختیم و دکوراسیون رو کاملا عوض کردیم که ترکیبی از سلیقه ی من و رویا بود.امروز فرشها رسید و پهنشون کردیم.امروز روز کاری من بود و بیکاری رویا.خونه واقعا تمیزو شیک شده بود.دکوراسیونش حرف نداشت.تنوع خوب بود.دیگه من و رویا مثل زن و شوهرای واقعی شده بودیم. درسته که من هنوز باهاش رابطه ای نداشتم ولی همه چیز که به رابطه ختم نمی شد!.به آینده ی نامعلوم خودم و رویا فکر می کردم.اینکه دیگه نسبتا مطمئن شده بودم هیچ نقشه ای توی سرش نیست و یه زندگی آروم و بی دغدغه داره به من چشمک می زنه!.یه زندگی آروم که مطمئن بودم یه زن اروپایی نمی تونه برام به ارمغان بیاره و تنها همین خانم های ایرانی هستن که به زندگی پایبندن.حتی مامان خودم!با اینکه توی بریتانیا اصلا حجاب نداشت و تا می تونست به خودش می رسید و یه جورایی شکل اونا شده بود ولی هیچ وقت با یه مرد لاس نزد و توی مهمونی ها از کنار بابا جُم نخورد.هیچ وقت مهمونی های زنونه و بی اساسش رو به خانواده اش ترجیح نداد. من مادری مادرم رو حس کردم ولی من دلم یه مادر می خواست که با ورود به بریتانیا هم فرهنگشون نمی شد!.
romangram.com | @romangram_com