#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_327


چونه اش لرزید.گفت:من آدم بدیم؛نه؟

چرا می پرسید.؟گفتم:نه اصلا...!رویا نمی گی چی شده؟

-من دختر بدی ام...من..من!

سرش رو دوباره روی زانوهاش گذاشت و شونه های ظریفش به لرزه دراومد.نرم بغلش گرفتم که بعد از چند لحظه به حرف اومد:خواب دیدم بابا...بابا مرده!خواب دیدم که می گفت رویا منو کشته!.خودش داشت به مامان می گفت..می گفت که دختراش نیستن!.

روی موهاش رو بوسیدم و گفتم:همش خواب بوده!.

-اصلا حس خوبی ندارم.

-خب چرا پیششون نمی ری؟

سرش رو به سینه ام تکیه داد و گفت:چون نمی تونم!.من ازشون خجالت می کشم.نمی تونم!.اصلا نمی تونم برم پیششون!.روم نمی شه توی صورتشون نگاه کنم!

-تا کی؟

-تا وقتی که بیان سر قبرم..

ملامت گر گفتم:رویا...

حالش خوب نبود.بعدا در این مورد باهاش حرف می زدم فعلا وقتش نبود.گفتم:خواب بوده.بهش فکر نکن.

نمی دونستم حالا وقتش هست یا نه؟.بلند شدم و رفتم توی اتاقم.از توی کشوم بیرونش کشیدم و برگشتم. متعجب نگاهم کرد.به گردن خالیش نگاه کردم.قبلنا یه گردنبند قدیمی گردنش بود که به گفته ی خودش متعلق به مادربزرگش بوده.مثل اینکه خیلی به مادربزرگش احترام می ذاشته!.می گفت آرامش نهفته ی گردنبند رو فقط خودش حس می کنه.چند وقت پیش قفلش شکست و قرار شد من اونو ببرم درست کنم.! توی انگشتهای کشیده اش هم فقط حلقه می درخشید.دستش رو گرفتم،طبق معمول یخ بود.هنوز توی بهت بود. از توی جیبم انگشتر رو بیرون کشیدم و توی دست راستش نشوندم.واقعا بهش می اومد.

romangram.com | @romangram_com