#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_326
سریع گرفتم و رفتم بیرون.رویا رو دیدم که با تاپ و شلوارک مشغول غذا درست کردن بود.دلم برای اون به قول خودش خودحرف زنیش تنگ شده بود!.تا نشستم برگشت سمتم و یه بشقاب گذاشت رو به روم که بی شباهت به جنگل نبود.اصلا مشخص نیست چی توش خالی کرده.
سرم رو بلند کردم و گفتم:خب این الان توش چیه؟
نشست و گفت:پیاز،فلفل،سوسیس و رُب و سیب زمینی!
یه لقمه نون برداشتم و خوردم.نه بابا خوشمزه بود فقط یه کم تند بود.یه کم که نه خیلی تند بود.فقط نمی خواستم کم بیارم.از چشمهام داشت آتیش می بارید.می خوردم و دم نمی زدم.رویا که اصلا عین خیالش نبود. تازه سس هم می زد می خورد.دیگه حسابی کله ام داغ کرده بود.یه لیوان آب خوردم که رویا گفت:
-وسط غذا آب نمی خوردی قبلنا.!
راست می گفت.گفتم:دهنم خشک شده بود.
شیطون ابرو بالا انداخت و گفت:دهنت خشک شده بود یا در حال آتیش گرفتن بود؟
جدی گفتم:تشنه ام بود.
خندید و خورد.اگه می تونستم همه ی پارچ آب یخ رو سَر می کشیدم.!غذا رو خوردیم که اعتراف کردم بدترین غذای عمرم بود!.نه که بگم بدمزه بود نه فقط داشتم آتیش می گرفتم.رویا که ظرفها رو شست رفت توی اتاقش و منم پارچ آب رو کامل سر کشیدم.آخیشششش!.داشتم خفه می شدم.
در زدم و رفتم توی اتاق.گرفتم خوابیدم.
بیدار شدم.ساعت رو نگاه کردم.یه ساعتی می شد خوابیدم.برگشتم و دیدم رویا سرش روی زانوهاش بود..متعجب دراز کشیدم. چشمهام رو بستم و خواستم دوباره بخوابم که یه نگاه دیگه بهش کردم.نیم خیز شدم و دست روی شونه اش گذاشتم. سرش رو بلند کرد.چشمهاش سرخ سرخ بود.اون داشت گریه می کرد؟ رویا گریه می کرد؟اون دختر قوی داشت گریه می کرد؟برای چی آخه؟همه چی که خوب بود!
متحیر گفتم:چی شده رویا؟
اشک بعدی هم چکید که تلاشی برای پاک کردنش نکرد.خودم پاکش کردم و گفتم:نمی گی؟
romangram.com | @romangram_com