#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_324


-می خوای پیش من کار کنی؟

نگاهم کرد.متعجب گفت:اونوقت چی کار کنم؟نکنه بیام آبدارچی بشم؟

لبخندی زدم و گفتم:نه،بیا اونجا یه اتاق خالی کنار من هست.اونجا مطبت رو بزن!

مغموم گفت:مجوز ندارم.

دستش رو گرفتم و گفتم:ناراحت نباش.اون با من!

-آخه چه جوری؟

چشمک زدم و گفتم:برای خودم که از پارتی استفاده نکردم ولی برای تو که می تونم!

لبخند زد و قدرشناسانه گفت:واقعا نمی دونم چه جور جبران کنم!

دستش رو ول کردم و گفتم:یه شام خوشمزه من رو مهمون کن که ناهار هم نخوردم.خودت هم که کلی حرصی شدی حتما گرسنه ای!

-پس بزن کنار تا چند تا سوسیس و کالباس بگیرم بندری درست کنم.

متعجب گفتم:بندری؟

-بله!

-سوسیس و کالباس ممنوعه!

romangram.com | @romangram_com