#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_323


من:سلام.خسته نباشی.

کیفش رو به عقب پرت کرد و گفت:مرسی.تو هم خسته نباشی.!

دوباره بوق زدم و رفتم بیرون.رو به رویا گفتم:مشکلی پیش اومده؟

یهو مثل آتشفشان فوران کرد و گفت:تا دلت بخواد.حالم از این مردک قزمیت به هم می خوره!.دیگه واقعا نمی دونم چه جوری باید شرش رو کم کنم.!

یه ابروم رو بالا انداختم و گفتم:چی شده؟اذیتت می کنه؟

با حرص درجه ی کولر رو بیشتر کرد و گفت:اذیت؟روانیم کرده!.مسئول جدیده!به چی که گیر نمیده! من نمی

فهمم این درمانگاه خراب شده چه احتیاجی به این روانی داره؟یه آدم نفهم که هیچی از ادب و احترام حالیش نیست!

یه کم که خودش رو خالی کرد گفتم:نمی خوای بگی چی شده؟چیکار کرده مگه؟

-اضافه کاری من رو زده بیست ساعت!.بعد مال خودش و زنش و دکتر ملکی رو زده صد و هفتاد و پنج ساعت!. بهش گفتم چرا کمش کردی؟اونوقت مال خودت زیاده؟می دونی چی میگه؟گستاخ زل زده توی چشمهای من و میگه شما که همش دودر می شین اداره نیستین که بفهمین کی کار می کنه کی نمی کنه!.عوضی به من میگه لطفا مراعات کنین وضع پوششتون رو.!کسی نیست بگه لاک های زن خودت چی؟من حتی آرایش هم نمی کنم! از این درمانگاه با همه ی آدمهاش بدم میاد.روی دنده ی لجه با من!.همایش دکترها هم من رو مطلع نکرد!. واقعا دیگه داره حالم از دندون پزشکی به هم می خوره!

بهش گفتم:خب چرا از اون درمانگاه بیرون نمیای؟

-کار نیست ارمیا.همینم روی هوا می زنن!

یه کم فکر کردم و گفتم:یه مدت به خودت استراحت بده.اصلا نرو سرکار!

-چی می گی؟من توی خونه بمونم که روانی میشم.

romangram.com | @romangram_com