#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_322
از تعجب وقت بود شاخ درارم.ولی بعد با کوسنی که از طرف آتنا به سمت آندره پرتاب شد همه چی دستگیرم
شد.آندره طبق معمول جرزنی کرده بود و کاغذ رو دیده بود.همه خندیدیم.حدودای ساعت دوازده بود که ما عزم رفتن کردیم.از همه خداحافظی کردیم و رفتیم.آندره هم گفت که فردا ساعت دو باشگاه منتظرمه!.
خوشحال بودم از داشتن همچین خانواده ای..آندره و خانواده اش خانواده ام بودن.!
*ارمیا*
-خانم ستوده من دارم میرم.اون قالبها رو بدین آقای مرتضوی تا دندونها رو روشون بچینه و بزاره تو کوره. بهش بگو دو روز دیگه باید آماده باشن.خب،خداحافظ.
کیفم رو برداشتم و روپوش سفید رو روی چوب لباسی آویزون کردم که گفت:دکتر جدیدا زود می رید خونه!
نگاهش کردم و جدی گفتم:کاری نمونده!.
سرش رو پائین انداخت و گفت:شرمنده،ببخشید!
فهمید که خوشم نیومده.رفتم بیرون و سوار ماشین شدم.گوشی رو از توی جیبم بیرون کشیدم و زنگ زدم.
-جانم ارمیا؟
سریع گفتم:دارم میام دنبالت.آماده باش.
-باشه.
قطع کردم.از مطب من تا درمانگاهی که رویا توش کار می کرد مسیر زیادی نبود.یه بوق زدم که نگهبان بیرون اومد و تا من رو دید در رو باز کرد.این چند وقته آشنا شده بود با من.وارد شدم که همزمان رویا در حالی که با یه مرد حرف می زد بیرون اومد.رویا عصبانی بود و توی صورت اون مرد هاله ای خنده بود. رویا با خشم نگاهش کرد و اومد سمت در که من براش بوق زدم.اومد سمتم و در ماشین رو باز کرد.
romangram.com | @romangram_com