#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_321
متعجب نگاهش کردم.از کجا فهمید؟.تیری در تاریکی حتما...
-آره.
با خنده گفت:فلسفه؟
-نخیر.
-کتاب جبر و معادله؟
-نخیر.
همه از خنده مرده بودیم.اون چی می گفت و من چی نوشته بودم.گفت:در مورده شیمیه یا فیزیک؟بگین!
شلیک خنده ی بلند آندره به هوا پرتاب شد.گفت:هیچکدوم!
نوبتش که تموم شد،برگه رو از پیشونیش کشید.اسم کتاب شنگول منگول بود.
با حرص گفت:این خیلی سخت بود!
آندره با خنده گفت:سخت بود؟روانی من بچه بودی هر شب برات می خوندمش!
نوبت آندره بود.این رو آتنا نوشته بود.آتنا می گفت حرفه ی آندره اس!
سریع گفت:شماره دادن!
romangram.com | @romangram_com