#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_320


آدینا گفت:آره.

-بز؟

-نه!

یه دونه مونده بود.چی می گفتم.؟یه لحظه فکر کردم و سریع گفتم:زرافه؟

آتنا و آدینا دست زدن.کاغذ رو از پیشونیم برداشتم.روش نوشته بود امیر زرافه!

با حرص گفتم:این کار آندره است.

آندره خندید که گفتم:می کشمت!

بعدی آدینا بود.من نوشته بودمش و آتنا چسبوندش.

-اسم آدمه؟

-نه!

-اسم گله؟

-نه!

-اسم یه کتابه؟

romangram.com | @romangram_com