#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_317


با افتخار گفت:صدالبته.انتظار داشتی (دهنش رو کج کرد)پرسپولیسی باشم؟

من که پرسپولیسی بودم گفتم:زر نزن که می زنم چپت می کنم.

آندره کسل گفت:جون ننه هاتون بسه!.آدینا تاس بنداز.

آدینا تاس انداخت و در کمال تعجب شش اورد.آندره و آتنا زیاد تعجب نکردن.بعدی پنج اورد.من تاس انداختم که طبق معمول یک اومد.من تا خود دور دهم یک میاوردم.آندره هم شش اورد و پرید وسط. از آتنا که دیگه انتظار نداشتم.بهش میومد اونم مثل من ناشیه.در کمال شاخ دراوردن دیدم اونم شش اورد..حرکت بعدی آدینا چهار اورد و من طبق معمول یک.بعدی آندره یک اورد ولی آتنا دوباره شش اورد.یه لحظه حس کردم آندره یه نیشگون اساسی ازش گرفت.با حرص منج رو بهم زدم و گفتم:فکر کردین نفهمیدم سرکارم؟

هر سه تاشون زدن زیر خنده...احمقهای بیشعور!بازی بعدی که پیشنهاد من بود،یه کاغذ می چسبوندیم به پیشونی طرف و اون باید می گفت چی نوشتیم.

اول نوبت آتنا بود.آندره نوشته بودش.

آتنا گفت:اسم میوه است؟

من:نه!

-ماشین؟

آدینا:نه!

-شهر؟

من:نه!

-کشور؟

romangram.com | @romangram_com