#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_316


-هیچی!

رفت بیرون و من هم یه شونه بالا انداختم.شلوار آندره رو پوشیدم.یه کم گشاد بود که کشش رو بستم.شلوار خودم رو تا زدم و رفتم بیرون.همه داشتن شامشون رو تموم می کردن.نشستم و دو تا چشم غره ی اساسی به آندره و آتنا رفتم و شامم رو تموم کردم.بعد از شام،من و آندره و آتنا و آدینا جدا از بقیه یه گوشه نشستیم که آتنا گفت:چجورین با یه دست جرات حقیقت؟

یه پس کله زدم بهش و گفتم:مریض روانی دفعه ی دیگه روی من دوغ بریزی خونت حلاله!

آندره سینه سپر کرد و گفت:زکی،من چیم اینجا؟

آتنا هوکشان گفت:قربون داداش!

آدینا گفت:منج بهتر نیست؟

من گفتم:بپر آتنا وسایل رو مهیا کن.

آتنا دستی توی هوا برام تکون داد و گفت:اول جرات حقیقت!

چشمهام رو باریک کردم و گفتم:تو حتما می خوای یه کرمی بریزی،نه؟

-نه!

-پس زر نزن و منج بازی کن!

آدینا با وسایل منج برگشت.همه دور هم نشستیم.آندره با مهره های سبز جلوتر از من بود و من با مهره های قرمز پشت سرش،آدینا با مهره های زرد پشت سر من و آتنا جلوتر از آندره با مهره های آبی.

رو به آتنا گفتم:استقلالی؟

romangram.com | @romangram_com