#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_315
رفتم خونه و یه تی شرت سفید پوشیدم و شلوار خاکستری رو پوشیدم.رفتم پائین و سوار ماشین شدم.بعد از چند دقیقه رسیدیم.پیاده شدیم و من هم ماشین رو پارک کردم.سلام کردم به همه.با آدینا دست دادم ولی آتنا بغلم کرد و گفت:
-چطوری رایا؟
می دونست متنفرم کسی رایا صدام کنه و اونم از لج من فقط می گفت رایا.
-به توچه!
روی مبل نشستم.چون دیر اومده بودیم میز رو چیدن و نشستیم.آندره هم با لباس های راحتی اومد و نشستیم.یه سمتم آندره بود و اون سمتم آتنا.خدا رحم کنه.دو تا خواهر و برادر بلای جون من بودن. داشتم غذا می خوردم که حس کردم یه مایع خنکی داره روی رونم به حرکت درمیاد.تا پام رو نگاه کردم دیدم شلوارم دوغی شده.هول بلند شدم.مادر آندره نگران گفت:چی شده پسرم؟
با حرص نگاهی به آندره و آتنا انداختم که بدون توجه به من داشتن غذا می خوردن.حیف که نمی دونم کدومشون بوده.!به مادر آندره نگاه کردم و گفتم:هیچی خاله..دوغ ریخت روی شلوارم.
مامان گفت:تو که دوغ نمی خوردی!
مادر آندره به آدینا گفت:پاشو دخترم یکی از شلوارهای داداشت رو به امیررایا بده.
آدینا محجوب بلند شد.آندره یه چشمک بهم زد که دوست داشتم کله اش رو بکنم.آتنا هم ریز ریز می خندید. احتمال نود درصد آتنا ریخته بودش چون پای راستم دوغی شده بود.آدینا به سمت اتاق آندره رفت و در رو باز کرد.اتاق آندره بی شباهت به بازار شام نبود.از توی کشو یه شلوار سفید داد دستم و گفت:بفرمائید.
نگاهی بهش کردم و گفتم:دستت درد نکنه.
خواست بره که متوقف شد و گفت:امیر...
اون چرا من رو امیر صدا می زد؟.برگشت و به چشمهام زل زد و گفت:من..
-بگو آدینا.
romangram.com | @romangram_com