#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_314


خندید و گفت:حالا دو تایی تلاش میکنیم تا سیکس پک دراری!

-دیوونه!

-مکمل بخوری بهتره.

-حالم از مکمل به هم می خوره.ترجیح می دم ورزش کنم.

سانس تموم شد.باشگاه بزرگ و مجهزی بود.رفتم و یه دوش آب یخ گرفتم.لباسهام رو عوض کردم و رفتم سمت پارکینگ.چندی بعد آندره هم اومد.شده بودیم مثل دو تا داداش که همیشه باهم بودیم.توی یه دانشگاه و کلاس بودیم و باشگاه هم با هم می اومدیم.اگه خوشگذرونی هم بود باز هم با هم بودیم.البته اکثر اوقات اکیپی(امیررایا-آندره-نیما-سامان-رهام-علی رضا-سهیل-فرهادی)بیرون می رفتیم.رفیق پایه ام شده بود جوری که گاهی حس می کردم جای آرتمن رو داره میگیره ولی خب!کسی واسه من آرتمن نمی شد.آندره خیلی با معرفت و با مرام بود فقط تنها اخلاقی که روی مخ من بود این پافشاریش بود که البته همیشه به نفع خودمم بود.مامانم خیلی دوستش داشت. هر سری می اومد خونمون مامان انقدر باهاش مهربون بود که من گاهی شاخ در می اوردم.مامان تازه با مامانش هم دوست شده بود.بالاخره انقدر مامان من و خود آندره اصرار کردن که خانواده ی آندره اومدن تهران.آندره همیشه خواسته هاش رو غالب می کرد.خانواده اش یه خانواده ی شش نفری بودن.باباش توی اداره ی برق رئیس بود و مامانش هم خونه دار بود. دو تا خواهر داشت و یه داداش.اولی که از آندره هم بزرگ تر بود ازدواج کرده بود و فقط یه بار دیده بودمش و اونم موقع عید بود وقتی با زنش اومده بود تهران.اسمش آرسام بود.خواهر دومش که بیست سالش بود پرستاری می خوند.شبیه آندره بود قیافتاً و اسمش آدینا بود که آندره همیشه به شوخی یا جدی می گفت:این خواهر ما هم عاشقت شد رفت!.خواهرش دختر خوبی بود ولی زیاد شوخ نبود.خواهر آخرش هم اسمش آتنا بود که هفده سالش بود و من خیلی دوستش داشتم.شَر بود!دقیقا عین آندره بود و در کسری از ثانیه می تونست خونه رو بزاره روی سرش.واقعا حضور آندره و خانواده اش هم نعمتی بود.خیلی می رفتیم خونه ی همدیگه. یا اونا می اومدن خونه ی ما یا ما می رفتیم خونه ی اونا.بابا،خیلی باباش رو قبول داشت.می گفت مرد معتمدیه!هم متعتمد هم خوش خُلق.خلاصه اینم از ارتباطاتمون.زدم کنار و آندره دو تا بستنی هویج گرفت که بعد اون همه تمرین می چسبید. یه هفته ای می شد که من و آندره می اومدیم باشگاه.خیر سرمون می خواستیم خوش تیپ شیم.ولی من هر چی می گفتم تیپم رو دوست دارم تو کتش نمی رفت.امشب ما خونه ی آندره اینا دعوت بودیم.الان هم قرار بود ما مستقیم بریم اونجا.

-آندره.

-ها؟

-من می خوام برم خونه لباس بپوشم.

-لباسات خوبه که.

-زر نزن.می خوام برم عوض کنم.

خندید و گفت:تیپ می زنی واسه خواهر ما؟

-خفه.اصلا می فهمی غیرت یعنی چی؟

بلند خندید و گفت:نه تو فقط می فهمی!.اسکل مگه من می ذارم به خواهرم چپ نگاه کنی؟

romangram.com | @romangram_com