#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_309


-یک،دو،سه،چهار،پنج،شش

بهش نزدیک شدم.

-هفت،هشت،نه،ده!

چشمهاش رو باز کرد که من چشمهام رو بستم و به صورتش نزدیک شدم و لبم رو محکم روی لبش گذاشتم. با دستم موهاش رو گرفتم .آروم آروم حضور دستهاش رو لا به لای موهام حس کردم.اون لحظه تهی بودم.خالی از هر چیز!.فقط یه حس داشتم که می خوامش و دوست دارم دوستش داشته باشم.نمی دونم ولی نمی خواستم این ثانیه ها تموم بشه و من ساعتها کنارش بمونم.ساعتها بمونم و نُرمال زندگی کنم.نمی دونم بوسه چقدر طول کشید که با یه بوسه ی کوچیک روی لبش ثانیه ها رو به اتمام رسوندم.آروم کنارکشیدم و چشمهام رو باز کردم. نگاهش کردم و گفتم:هیچ قوت فکر نمی کردم یه روز لبهای دانشجوم رو ببوسم.

همونجور که به چشمهام خیره بود گفت:منم هیچ وقت فکر نمی کردم برق های نفرت،به پایان برسن.

دستش رو گرفتم و گفتم:برق های نفرت؟

-چشمهای سیاهت رو می گم که همیشه پر از نفرت بودن.

کوتاه گفتم:ولی دیگه نیستن.

و دوباره آروم لبهام رو روی لباش گذاشتم و به شروعی جدید فکر کردم،با رویا،همسرم!

*امیررایا*

همونجور که نفس نفس می زدم گفتم:آند..آندره..من.من دیگ..دیگه نِ..نمی تونم!

اونم دست کمی از من نداشت.با خس خس گفت:امیر..دادا...جا نزن!

دیگه نتونستم.وزنه رو ول کردم و گفتم:زر مفت نزن آندره.آقا من تیپ رو دوست دارم.ول کن جان مادرت!

romangram.com | @romangram_com