#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_308


-قصد داری کچل شی؟

-من کچل شم تو هم کچل میشی!

چشمک زدم:من یه مردم اشکال نداره ولی تو فرق داری!

خیره شد توی چشمهام و موهام رو ول کرد.من هم موهاش رو ول کردم.سعی کرد از حصار بدنم خارج شه ولی نمی ذاشتم.قلقلکم می داد ولی من هم مثل خودش قلقلکی نبودم.بالارخه دوتائیمون کم آوردیم و بیخیال شدیم. ولی رویا سریع نشست و دستم رو گرفت و گفت:پاشو بشین ارمیا.

-چرا؟

-پاشو تنبل.بهت میگم.

بلند شدم و نشستم.بهم نگاه کرد و گفت:ببین من و تو دو هفته است که داریم مثل آدم زندگی می کنیم. حالا چشمهات رو ببند و تا سه بشمار.باید اعتراف کنیم.

-امروز چه گیری به اعتراف دادی!

-اعتراف که نه می تونی هر جمله ای که به ذهنت رسید رو بگی.اول تو!

-اول تو!

-باشه من.خب چشمهات رو ببند.

چشمهام رو بستم و آروم آروم تا ده شماردم.چشمهام رو که باز کردم سریع به چشمهام خیره شد و گفت: این چند وقت بهترین روزهای عمرم بود.تا آخرش بمون ارمیا چون من تا تهش هستم!

چطور می تونستم صداقت توی چشمهاش رو انکار کنم؟.چشمهاش رو بست.

romangram.com | @romangram_com