#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_306
-اولا که سهیل فقط ده نمره نوشته بود و یه نمره هم غلط داشت و من کلا از آدم های مزه پرون متنفر بودم. حیف که دیر فهمیدم تو هم موش فرستادی تو کلاس وگرنه تو رو هم آسفالت می کردم.علی رضا هم که به خاطر تقلبی بود.همین!
-نظرت در مورد آدم های پاچه خوار چیه؟منظورم دانشجوهای پاچه خواره!
با همون لبخندی که روی لبم بود گفتم:آدمهای پاچه خوار درس خون رو دوست دارم.
خندید و گفت:خدای من!.حتما خودت از بچگی پاچه خوار بودی نه؟
به پهلو چرخیدم و گفتم:اتفاقا من توی کلاس های درس خیلی ساکت بودم.میگم که،آدم کم حرفی بودم.!
-ولی من برعکس تو خیلی شیطون بودم.گاهی اوقات می رفتم دفتر ولی چون انتظامات بودم کاری باهام نداشتن.چقدر شیطونی می کردم.
-انتظامات چیه؟
-توی مدرسه هامون چند نفری به عنوان انتظامات انتخاب می شدن.مثلا وقتی زنگ تفریح می خورد بچه ها رو
می فرستادیم داخل و از همین جور کارها...
-من فقط یه بار شیطونی کردم.اونم دبیر ریاضیم الکی ازم نمره کم کرد و منم چهار چرخ ماشینش رو پنچر کردم.
-بهت نمیاد خدایی...کینه ای؟
-شاید یه کم.تو چی؟بعید می دونم کینه ای باشی.
-نه،اصلا..فراموش نمی کنم ولی زیاد کینه ای نیستم.ولی پایه ی انتقامم بدجووور!
romangram.com | @romangram_com