#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_305
ماشین رو قفل کرد و پیاده شدیم.گفت:بنزین سوپر می زنی؟
آسانسور رو باز کردم و گفتم:تقریبا همیشه.تو چی؟
-اگه سوپر نزنم که ماشین رو باید با هُل روشن کنم.فقط با بنزین سوپر میشه خوش گذروند!
-خوش گذروند یا دیوونه بازی درآورد؟
-دوتاش با هم!
آسانسور رسید.در رو باز کردم و رفتیم داخل.لامپها رو روشن کرد.منم مسواک زدم و شیر خوردم و رفتم توی اتاق.رویا هم مسواک زده بود و دراز کشیده بود.منم کنارش دراز کشیدم.
-ارمیا..
-بله؟
سرش رو روی دستم گذاشت و گفت:روز اولی که اومده بودی دانشکده فکر کردم کلا دوست داری وحشی به نظر بیای.چقدر خندیدم.یادمه یه کت سرمه ای پوشیده بودی!
نگاهی بهش کردم و گفتم:چقدر به من توجه داشتی!..راستی،اونی که شیشه ی ماشینم رو شکوند تو بودی؟
غش غش خندید و گفت:من بودم.اون روز که دم در اعصابم رو به هم ریختی تنها راهی که به ذهنم رسید برای انتقام همون بود.قفل فرمونم رو برداشتم و شیشه اش رو شکوندم.چقدر دوستهام دعوام کردن..یادش بخیر!
-وقتی اومدم بیرون تقریبا مطمئن بودم این کار تو بوده.انقدر عصبانی بودم که اگه نزدیکم بودی سرت روی تنت بود.ولی متعجب بودم تو اونجا چیکار می کردی!.وای که وقتی شیشه ی ماشینم رو شکسته دیدم انقدر لعنتت کردم که نگو!ولی من که نمی دونستم دانشجوی خودمی وگرنه خوب برات تلافی می کردم.اول می خواستم مشروطت کنم ولی خدایی پروتزت خوب بود و فکهایی رو که دندون می چیدی خیلی تمیز بودن و منم کلا حوصله ات رو نداشتم.
همونطور که می خندید گفت:پس چرا علیرضا و سهیل رو مشروط کردی؟
romangram.com | @romangram_com