#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_303
دستش رو گرفتم و گفتم:جولیا نتونست.وگرنه امکان نداشت عروسی تنها پسرش نیاد.یه کمی هم ناراحت بود. آخه اصرار داشت من با یه دختر خارجی ازدواج کنم و پیشنهاد دائمی اش،کِیت بود..دختر یکی از دوستهای خانوادگی امون بود.من زیاد خوشم ازش نمی اومد و اونم متقابلا.
غش غش خندید که گفتم:حالا کجاش خنده داشت؟
با خنده گفت:به این فکر می کنم که حتما واسه اونم یه میرغضب تمام عیار بودی که هی اخم می کردی!
به سمت خودم کشیدمش و گفتم:اونوقت این میرغضب چیه افتاده سر زبون تو؟
یه چشمک زد و گفت:فکر کنم داداش گم شده ات باشه!
با خنده محکم تر بغلش گرفتم.کنار این دختر می شد ساعتها خوش بود.دیگه کاملا مصمم بودم که باهاش یه
زندگی نرمال و آروم بسازم.قلقلکم داد و گفت:بیا کنار ارمیاجوووون!
-واسه چی؟
-جوگیر شدی حواست نیست داری خفه ام میکنی!حداقل یه کم آروم تر!
یه نگاه از گوشه ی شونه ی رویا به امیررایا انداختم.خیره بود رومون ولی بعد سرش رو کشید کنار و مشغول صحبت با آراسته(آندره)شد.نه پس،سعی در فراموش کردنش داره.رو به رویا گفتم:نظرت چیه بریم خونه؟
سری تکون داد و گفت:من میرم مانتوم رو بگیرم.
اون رفت و منم یه اس ام اس به خانم ستوده دادم که فردا نمیام.می خواستم برم دانشگاه و قرارداد جدید رو بنویسم. و همچنین حسابم رو چک کنم.رویا شالش رو پوشید و گفت:می خوای بری پیش آقای رستم پور؟
-آره.خداحافظی کنیم و بریم.
romangram.com | @romangram_com