#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_302
فکر کنم یه لحظه موند.ولی سریع وضعیت رو به دست آورد و گفت:بریم وسط؟
به وسط سالن نگاه کردم.اکثر مهمونها داشتن می رقصیدن.آهنگش ملایم بود.با اینکه اهلش نبودم ولی بزار یه حال اساسی به امیررایا بدم!.من که می رقصم اگه دوستش داشته باشه که می چزه و اگه هم که نه،که هیچی!
نگاهی به نگاه منتظر رویا انداختم و گفتم:باشه.پاشو بریم.
با لبخند نگاهم کرد و رفتیم وسط.دستش رو گرفتم و شونه به شونه ی هم وارد پیست شدیم.بهش میومد رقاص خوبی باشه.توی تولد من که واقعا قشنگ رقصید.آهنگ عوض شد و من و رویا کنار هم به حرکت دراومدیم.دخترونه و شیک می رقصید.مثل اینکه می دونست هر جایی چطور باید رقصید..
-ارمیا..
نگاهش کردم و گفتم:جانم؟
-نمی دونستم بلدی برقصی.!
-مگه میشه بیست و چهار سال خارج باشی و رقاص نشی!
با خنده گفت:روز عروسی رو خوب دودر کردی!
یاد اون موقع افتادم که ازش متنفر بودم در حد مرگ: انتظار که نداشتی باهات برقصم که!؟
-نه،اون موقع همین که عروسی رو به هم نزدی خیلی بود!.راستی،تک فرزندی؟
-اوهوم.
-عروسی چرا مامانت نیومد؟
romangram.com | @romangram_com