#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_301


-نه.زیاد راحت نیستم ولی مشکل خاصی هم ندارم.

سری تکون دادم.شام رو آوردن.زرشک پلو بود و خوشمزه بود.همونطور که غذا می خوردیم رویا گفت:

-ارمیا..

-بله؟

-کی می خوایم بریم؟

-ساعت مشخصی ندارم.هر وقت مهمونی تموم شد بریم.

شام تموم شد.غذاها رو جمع کردند.رو به رستم پور گفتم:با اجازتون من و رویا از حضورتون مرخص میشیم.

-بودین حالا..

-نه ممنون.

من بلندشدم و رویا هم به تبعیت ازمن بلندشد.امیررایا به احتراممون بلند شد و گفت:خوشحال شدم از دیدنتون

من سری تکون دادم و گفتم:ما هم همینطور خدانگهدار.

رویا فقط به گفتن خداحافظ اکتفا کرد و من جدی جدی فهمیدم دیگه هیچ حسی به امیررایا نداره.رفتیم یه کم دورتر نشستیم.تا نشستیم رویا یه پوف کشید.بعدش گفت:ارمیا..

-جانم؟

romangram.com | @romangram_com