#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_300


لبخندی زد و گفت:یه ساله ازدواج کردیم.

رویا با مادرش دست داد.امیررایا نگاهی بهش انداخت و محکم گفت:سلام.

و دستش رو به سمت رویا دراز کرد.این نشانه ی محکم بودنش بود؟نشان اینکه رویا رو فراموش کرده؟ رویا سرد باهاش دست داد و گفت:سلام.

آراسته با اخم سری تکون داد که رویا بی جواب گذاشتش.رستم پور ازمون خواست که پیش اونا بشینیم و من قبول کردم با اینکه حس می کردم رویا اصلا راضی نیست.نشستیم.نمی دونم ترتیب چه جور بود ولی رویا وسط من و امیررایا نشست.هه!رستم پور گفت:چه خبر آقای رادمنش؟

-همه چی خوبه.شما چطور؟شنیدم قیمت نفت و طلا شدیدا افزایش پیدا کرده و این به نفع شرکت های واردکننده نبوده.

بحث من و رستم پور شروع شد ولی من رویا رو می پائیدم.مادر امیررایا بلند شد و رفت.

امیررایا گفت:خوبی؟

-ممنون.تو چطور؟

-خوبم.دانشگاه می ری؟

-نه،توی درمانگاه و بیمارستان خصوصی کار می کنم.تو چی؟

-اِن دو می خونم.آندره هم همین رشته رو می خونه.

-من رادیولوژی و ترمیم رو دوست داشتم.شاید بعدها درس بخونم و تخصص بگیرم.ولی فعلا ترجیح می دم کار کنم.

دیگه حرفی رد و بدل نشد.من هم بحثم که با رستم پور تموم شد به سمت رویا برگشتم که همزمان همسرش برگشت.به رویا گفتم:اگه راحت نیستی بریم؟

romangram.com | @romangram_com