#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_299
-مرسی قابل دونستین..دُرُشکه امون رو منور نمودین.
-واقعا خودت خوب گفتی!.عین درشکه می مونه!
-منم کل عمرم رو ماشین خارجی باکلاس سوار شم،به این پژو چهارصد و پنج مامانی میگم درشکه!
خندیدم و گفتم:مامانی رو خوب اومدی!
خودش هم خندید و ماشین رو روشن کرد.باز تیک آف کشید.سریع فلشش رو زد و یه آهنگ تند ایرانی گذاشت که از ده کلمه فقط دو کلمه رو می فهمیدم.از پارکینگ خارج شد و به سمت بازار روند.نمی دونستم کجا می خواد ولی فقط دیدم از پیروزی رد کرد.جلوی یه پاساژ پارک کرد و دوتایی پیاده شدیم.اول برای من لباس گرفتیم.یه کت اسپرت نوک مدادی خیل روشن که مایل به سفید بود.به نظر رویا که به تی شرتی که الهام و سهیل گرفته بودن خیلی می اومد که البته خودمم موافق بودم.یه شلوار جین سرمه ای هم گرفتم.
زیاد از خرید خوشم نمی اومد.حوصله ام سر می رفت.رویا هم که انگار زیاد سخت سلیقه نبود چون سریع لباس مَدِ نظرش رو خرید.یه مانتوی زرد پررنگ و یه شلوار سفید کتان و یه پیراهن نسبتا مجلسی و پوشیده که این یکی سلیقه ی من بود.البته مانتوی زردش هم خیلی قشنگ بود.بلندتر نشونش می داد و به پوستش می اومد. یه کفش سفید پاشنه بلند هم گرفت و یه شال کرم که این یکی هم سلیقه ی من بود.به نظرم سلیقه اش خوب بود. یه آب انار خوردیم و به سمت خونه حرکت کردیم.رفتم حموم.زیر دوش به این فکر کردم که رویا حتما امشب امیررایا رستم پور رو می بینه!.باید حرکاتش رو زیرنظر بگیرم.راستی براش سخت نیست رو به روش قرار بگیره؟!نمی دونم حتما سخت هست!.حاضر و آماده لباسهایی رو که خریده بودم رو پوشیدم.موهام رو هم شونه
زدم و ادکلن زدم.رفتم بیرون که چند دقیقه بعد رویا بیرون اومد.یه مانتوی مشکی روی لباسش پوشیده بود و خوشگل شده بود.یه رژ نسبتا کم رنگ قرمز هم زده بود و شاید یه کم ریمل.موهاش رو هم ساده بسته بود. شالی که توی دستش بود رو پوشید و رفتیم بیرون.پشت رُل نشستم و بدون هیچ حرفی به سمت آدرسی که برام فرستاده بودن روندم.دم یه خونه ی شیک پارک کردم و دوتایی پیاده شدیم.رویا دستم رو گرفت.
داخل،مانتوی رویا و شالش رو گرفتن.صاحب مجلس،محمدی نسب(همکارم)خوش آمد گفت.خواستیم بشینیم که رستم پور رو دیدم.نمی شد نَرم پیشش.به رویا گفتم:من دارم میرم پیش رستم پور.می خوام تو هم باشی.
سری تکون داد و کنارم وایستاد.رفتیم ستمشون.امیررایا هم اونجا بود و داشت با یکی از دانشجوهای قبلیم که اگه اشتباه نکنم اسمش آندره آراسته بود.با حضور ما برگشتن سمت ما.نمی دونم اون حسی که بهش دست داد وقتی من و رویا رو دید چی بود،ولی به این نتیجه رسیدم که هنوز کاملا فراموشش نکرده.
رستم پور(بابای امیر)گفت:نمی دونستم تو هم میای رادمنش.
باهاش دست دادم و گفتم:محمدی نسب دعوت کرد من هم برای تنوع همراه همسرم اومدم.
نگاهی به رویا انداخت.حس کردم شناختش.مگه می شه نشناستش؟!.خودش بهم گفته بود که از رویا خوشش میاد و می خواد برای امیررایا خواستگاریش کنه.از من در موردش تحقیق کرده بود و منم گفتم نمی شناسمش و تمام.رویا نگاهش کرد و آروم گفت:سلام.
رستم پور نگاهی به سرتا پاش انداخت و گفت:سلام.نمی دونستم همسر ارمیا تویی!
romangram.com | @romangram_com