#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_298
دستی توی موهاش کشیدم و گفتم:همین که گفتم خوشگل شدی کافیه!
چشمک زد و گفت:یکی طلبت،اوکی؟
با اینکه هیچ وقت فلسفه ی یکی طلبت یا یکی طلبم رو نفهمیدم ولی گفتم:باشه!آها،می تونم به یه پارتی دعوتت کنم!
چشمهاش برق زد.متعجب و ذوق زده گفت:جدی؟کجا؟
تلویزیون رو خاموش کردم و گفتم:پارتیِ یکی از همکارامه.البته این همکار عزیز نوچه ی رستم پوره! ولی به هر حال پارتیه،موافقی بریم؟
یه کم فکر کرد و گفت:حتما میام.فقط پاشو بریم بیرون من لباس بگیرم.خودتم لباس بگیری!
-الان؟
-پاشو،ساعت دو بریم که ساعت سه برسیم.من لباس ندارم.
-باشه.
یه کم از موسسه ای که توش کار می کرد گفت و بعدش یه ناهار مختصر درست کرد.بعد از ناهار من رفتم لباس بپوشم و اونم همینطور.خودمم می خواستم لباس جدید بگیرم.حاضر و آماده رفتم توی پارکینگ و چندی بعد رویا اومد.خواستم سوار ماشینم بشم که گفت:ارمیا
برگشتم سمتش:بله؟
لبخندی زد و گفت:بیا با ماشین من بریم.
سری تکون دادم.نشست پشت رل و من هم کنارش نشستم.واقعا صد رحمت به لندکروز!.اون کجا و این ماشین کجا؟!
romangram.com | @romangram_com