#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_296


-ارمیا.

نگاهش کردم و گفتم:بله؟

-بریم خونه!.حالم خوب نیست.

-نیاز به دکتر نداری؟

-نه بریم.خیلی خسته ام.!

بلند شدم و اونم به تبعیت از من بلند شد و دوتایی سوار ماشین شدیم.منتظر بودم بگه من برونم که دیدم نه جداً حالش بده.سوار شد و توی پارکینگ منتظر من نموند و رفت بالا.منم ماشین رو پارک کردم و خواستم از آسانسور استفاده کنم که منصرف شدم و از همون پله ها،چهارده تا طبقه رو بالا رفتم.در رو باز کردم و رفتم داخل.خونه ساکت بود.لباسهام رو عوض کردم و رفتم توی اتاق.روی تخت خوابیده بود.حموم رفته بود.مگه چقدر طول کشید تا من بیام؟تازه فهمیدم مثل اردک هر روز حمومه!.لبه ی تخت نشستم.کلافه توی موهام دست کشیدم.این چند روز شاید برخلاف گذشته ها،کلی فکر می کردم به آینده ام!.همیشه در لحظه زندگی می کردم و برام مهم نبود بعدها چی میشه.ولی حالا تا نگاهم به رویا می افتاد به این فکر می کردم چی میشه آخر این زندگی؟این بازی ای که با رویا شروع کردم؟بازی نبود.من فقط می خواستم ببینم رویا حقیقت رو میگه و نقشه ای داره یا نه؟!..ولی از هر لحاظ که نگاه می کردم به نظر دروغی توی کار نبود.یعنی نمی تونستم یه کم باهاش بهتر باشم؟شاید می تونستم.حتما می تونستم.!ولی شاید نمی خواستم.

دراز کشیدم و بهش نگاه کردم.امروز ناراحتش کردم،نباید عوضی خطابش می کردم و بحث امیررایا رو وسط می کشیدم و صد البته نباید بی تفاوت می گذشتم.!.دست خودمم نبود،شاید به خاطر محیطی بود که توش بزرگ شده بودم و شاید هم بخاطر علاقه ای که بهش نداشتم.نگاهش کردم.حقش نبود!

***

تقریبا یه هفته گذشته بود و من با رویا بهتر شده بودم.حس می کردم ازش خوشم می آد و کم کم دارم بهش علاقمند می شم.نمی شد گفت علاقه،نه!.فقط ازش خوشم می اومد.امروز جمعه بود و من تازه بیدار شده بودم و رویا هنوز خواب بود.دیروز پنج شنبه بود و اوج کاری رویا.!خودم رفتم سراغش.دیروقت بود که رسیدیم خونه. ساعت یازده و نیم صبح بود.خودمم توی یه وضعیتی بین خواب و بیداری بودم.یه دل می گفت بگیر بخواب یه دل می گفت نخواب!.بالاخره بعد از کلی کش مکش بیدار شدم.نمی دونم چرا از اول صبح حس خوبی به امروز

داشتم.با دستم رویا رو تکون دادم و صدا زدم.مست خواب با اخم گفت:ولم کن!.می خوام بخوابم.

دوباره چشمهاش رو بست.نه بابا فایده نداره.رفتم بیرون و توی آشپزخونه سرک کشیدم. یهو فکری به ذهنم رسید.چه اشکال داشت این یه روز رو من صبحانه درست کنم.چای رو آماده کردم و میز رو چیدم.حس کردم رویا اینجاست.با غر غر گفت:چرا انقدر سروصدا می کنی؟

بهش نگاه کردم.صورتش رو شسته بود ولی موهاش بهم پیچ خورده بود و بی نظم بود.شباهت قریبی به گودزیلاها داشت.گفتم:صبحانه درست کردم.

نگاهی کرد و یه تای ابروش رو بالا داد و گفت:نه بابا...خب یه چای بریز ضعیفه!

romangram.com | @romangram_com