#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_295
بدون اینکه نگاهم کنه گفت:بله؟
-ناراحت شدی؟قصدی نداشتم.
بدون این که نگاهم کنه گفت:هیچ وقت بحث امیررایا رستم پور رو وسط نکش!.رستم پور برای من یه بحث
تموم شده است،یه مهره ی سوخته!.همه بهم گفتن در حقش خیلی بد کردم ولی هدف من از همون اول هم همین بود.نمی تونستم که هدفم رو زیر پا بذارم در حالیکه خودم دنبال کس دیگه ای هستم.رستم پور می تونست خیلی کارها برای نگه داشتن من بکنه که نکرد!.نمی خوام همه چیز رو تقصیر اون بندازم ولی اون دیگه برای من یه فرد ناشناخته است!
-از اون به بعد ندیدیش؟
-چرا..یکی دو بار توی خیابون دیدمش.آخه خونه ی رستم پور چند تا کوچه بالاتر از خونه ی خودمونه!
کلمه ی خونمون توی ذهنم اکو شد.خونمون!خونه ی من و رویا...دیگه نپرسیدم،اصلا دیگه کنجکاو نبودم. انگار رویا خاطراتش رو به کل فراموش کرده بود و علاقه ای به تداعی اشون نداشت.راستی،من چرا مثل بقیه ی مردها آمپر نمی چسبونم وقتی همسرم از بی اف قبلیش صحبت می کنه؟..این بی خیالیم و بی تفاوتیم توی ذهن رویا علامت چیه؟..نفرت؟نه!.من دیگه از رویا متنفر نیستم.!هیچ حس دیگه ای بهش ندارم،فقط دیگه ازش متنفر نیستم.دلم برای رویا می سوخت!با این همه مهر و محبتی که به من داشت،من نسبت بهش نسبتا بی تفاوت بودم.هیچ غیرتی روش نداشتم و بهش آن چنان محبت نمی کردم!.
صدای چیزی من رو از فکر بیرون اورد.صدای یه دختر بچه بود که خورده بود زمین و داشت گریه می کرد.رویا سریع بلند شد و رفت سمتش.سعی می کرد با لبخند اون رو از گریه کردن منصرف کنه.نمی دونم درست دیدم یا نه ولی حس کردم یه قطره اشک از گوشه ی چشمش چکید.یهو قلبم گرفت.نباید اونجور باهاش حرف می زدم.شاید باید از دلش در بیارم.ولی به من چه؟
راه تشکر از اون همه محبتش،همینه!.اسمش له کردن غرور نیست،فقط محبته!محبت!
چه قلبش مهربون بود.خودش دلش پر بود و با اون دخترک حرف می زد تا آرومش کنه.بلندش کرد و کنار من و خودش نشوند.حالا می تونستم بشنوم چی میگه.
-دختر گل،اسمت چیه؟
نگاه معصومی به رویا انداخت و گفت:دنیا.
دیگه گوش ندادم چی می گن.چند لحظه بعد یه خانم نگران به سمت ما اومد و با کلی تشکر از رویا رفت. رویا هم متقابلا لبخندی زد و نشست.حالش خوب نبود.همش بخاطر اون عوضی؟..کم چیزی نبود آخه!
romangram.com | @romangram_com