#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_292
به ساعت نگاه کردم.ای خدا...ساعت یازده بود؟متعجب یه نگاه به اطرافم انداختم.یه کاغذ روی گوشی جدیدم بود.
-صبح بخیر ارمیا جان.هر چقدر صدات کردم بیدار نشدی!من امروز نیمه وقتم و ساعت دو کارم تموم میشه.از شام دیشب هست،خواهشا گرمش کن و یخ یخ نخور.راستی زنگ زدم به خانم ستوده و گفتم که امروز نمیای. شاید عصبانی شی ولی بد نیست یه استراحت به خودت بدی!.شماره ی خانم ستوده رو از توی گوشیت برداشتم، پترن نداشت منم مجبور شدم سَرَک بکشم.امیدوارم روز استراحت بهت خوش بگذره!.رویاجووون!
رویا جوون؟چه خودشم تحویل گرفته.یعنی امروز بیکارم توی خونه؟البته سه شنبه ها زیاد سرم شلوغ نبود. بلند شدم و یه دوش آب یخ گرفتم. صبحانه ی مفصلی رو خوردم و نشستم پای گوشی جدیدم.یه کم باهاش ور رفتم و بعد مستند جزایر گلاپاگوس رو دیدم.عجب جای خفنی بود ولی!.بعدش هم ناهار رو یخ خوردم.واقعا چرا گرمش نمی کردم؟نکنه دوباره دل درد بگیرم؟ولی برای فکر کردن دیر بود چون همه اش رو خورده بودم!جدا که خیلی خوشمزه بود.اصلا همه ی غذاهاش خوشمزه بود.یه چُرت زدم.وقتی بیدار شدم ساعت چهار بود و یه ملافحه ی نازک روم بود.حتما کار رویا بوده!.بلند شدم و رفتم توی اتاقم.خوابیده بود.رفتم توی آشپزخونه و سعی کردم مثلا عصرونه درست کنم.یه شربت پرتغال درست کردم و از کیک تولد عجق وجقم دو تا قاچ بریدم و گذاشتم توی بشقاب.خواستم برم سمت هال که رویا رو دیدم.موهاش توی سرش بود و چشمهاش پف کرده
بود.متعجب گفتم:رویا حالت خوبه؟
-تازه بیدار شدم.خدایی دمت گرم!
منظورش با عصرونه بود.نشستیم و کنار هم عصرونه خوردیم.رویا تا تونست غُر زد که این همه دندون خراب چیه؟!باهاش موافق بودم.با همدیگه یه فیلم عاشقانه ی کره ای دیدیم.بعدش هم به پیشنهاد من رفتیم بیرون. رویا رفت حموم و بالاخره از شر موهای فرش راحت شد.یه مانتوی سفید پوشیده بود با شلوار فیروزه ای. یه شال فیروزه ای سرش بود.موهاش رو زیاد بیرون نمی انداخت.یعنی نسبت به طهورا و روناک پوشیده تر بود. منم یه تی شرت سفید با شلوار مشکی پوشیده بودم.هوا بهتر بود و خیلی خیلی گرم نبود.می خواستیم بریم کاخ سعدآباد و بعد بریم پارک.کاخ سعدآباد واقعا کاخ بود،سلطنتی!.باغ قشنگی داشت.رو به رویا گفتم:عکس؟
رفتم سمت اون درخت.از سلفی گرفتن خوشم نمی اومد.گوشی رو دادم و یه خانم رو یه ربع معطل کردیم که از تزها و ژستهای ما عکس بگیره.از خانمه تشکر کردیم که رویا گفت:بزار یه سلفی بگیریم.
-بدم میاد
گوشی رو از دستم گرفت.من رومو کردم اونور که دیدم عکس رو گرفت.گفت:عجی دوربین خفنی داره گوشیت!دستم طلا!
چند تا دیگه سلفی گرفت ولی این بار من رو مجبور کرد باهاش عکس بگیرم.گوشی بیچاره وقت بود ارور بده. کلی عکس گرفت و بعد هم گوشی رو داد دستم.رفتیم پارک..روی صندلی نشستیم که گفت:ارمیا
-هوم؟
romangram.com | @romangram_com