#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_291

-حتما میام.راستی میخوام رویا رو نشونتون بدم.همسرم رو.

به رویا اشاره کردم.رو به من با لب خوانی گفت:خوبم؟

خنده ام گرفته بود.ژستش خیلی باحال بود.بهش گفتم خوبه و به انگلیسی سلام کرد.مامان و بابا با لبخند جوابش رو دادن.کلی با رویا حرف زدن ومامان گفت:همسرت شبیه خودت ارمیا.

یه نگاه به همدیگه کردیم و رویا رو به اونا گفت:من خوشگل ترم.

مامان و بابا خندیدن.وقتی کلی حرف زدیم خداحافظی کردیم و رویا با خنده گفت:شبیه مامانتی؟

-نمی دونم.بگیر بخواب!

-دوباره شد عین دیشب!

دراز کشیدم و آباژور رو خاموش کردم:آخرش که برای تو بد نشد!

-کوفت خودشیفته...ارمیا ما شبیه همدیگه ایم؟

-تقریبا..چشمهامون شبیه همه!

یهو جدی گفت:نکنه تو همون داداش گم شده ی من باشی؟

بهش نگاهی کردم و خندیدیم.امشب واقعا خوش گذشت و من مدیون رویا بودم.خیلی مهربون بود!می دونستم خیلی خسته شده چون تا سرش رو،روی بالش گذاشت خوابید.یه نگاه بهش کردم.واقعا الان سی و یک سالمه؟ چه زود گذشت!نمی تونم اقرار نکنم که یکی از بهترین روزهای تولدم بود چون همیشه سوپرایز نمی شدم و خودم رو از یه ماه قبل برای تولدم آماده می کردم ولی این بار فرق می کرد.انقدر غرق کار بودم که نفهمیدم.یه نگاه بهش کردم.با موهای فر بانمک شده بود. توی بغلم گرفتمش و پیشونیم رو روی پیشونی اش گذاشتم.

***


romangram.com | @romangram_com