#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_290

-از کادوم خوشت اومد؟

-آره..واقعا ریزسنجیت رو تحسین می کنم.

-کلی فکر کردم تا فهمیدم چی برات بگیرم.تی شرتی که الهام و سهیل خریده بودن خیلی قشنگ بود.

تائید کردم.گوشی رو روشن کردم.گوشی لمسی چه حالی می داد.از شر اون دکمه ها راحت شده بودم. شماره ی رویا رو نداشتم.ازش گرفتم و سیو کردم به اسمش.گوشیم خیلی خوب بود.لبخندی به گوشیم زدم.رویا دراز کشید و گفت:آباژور رو خاموش می کنی؟

-ممنون!.واقعا ممنونم.خیلی خوشحال شدم وقتی فهمیدم به فکرم بودی و تولد گرفتی.

لپ تاپم رو که از اتاقم اورده بودم رو بیرون اوردم و روشنش کردم.

-خواهش می کنم.

می خواستم ببینم مامان و بابا پیامی دادن یا نه؟!.دیدم که پیام دادن و رویا گفت:چیه؟

-مامان و بابامن....(به انگلیسی)سلام.

مامان:سلام عزیزم.تولدت مبارک.

بابا:تولدت مبارک ارمیا.

-مرسی.خوشحالم کردین.ما هم تا خود الان جشن داشتیم.جدا که خیلی خوش گذشت.

مامان معترض گفت:چرا نمیای اینجا؟من واقعا دلتنگتم.


romangram.com | @romangram_com