#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_289
سینا گفت:رویا خیلی لطف کردیا..این گوشیش مربوط به عهد دقیانوسه!
رامتین با خنده گفت:میراث فرهنگی می خواست به عنوان عتیقه بزارتش توی موزه ولی ارمیا ندادش!
همه خندیدیم.خودمم قبول داشتم.با این همه پول هیچ وقت به فکر موبایل جدید نبودم.گوشیم مال زمانی بود که تازه بیست سالم شده بود و مامان برام خریده بودش.کلی سن داشت!!.گوشی که رویا گرفته بود،لمسی بود! از این مدل جدیدا بود.حتما کلی پول بهش داده بود ولی این ریزسنجیش رو تحسین می کردم.
-مرسی رویا...
با لبخند گفت:خواهش می کنم.
آرایش کم رنگ و ملیحش روی صورتش نمای قشنگی داشت.چند دقیقه بعد رویا به شام دعوتمون کرد.ساعت سه و نیم بود و ما تازه می خواستیم شام بخوریم.شام فسنجون درست کرده بود،غذای مورد علاقه ی من!.بعد شام یه کم با همدیگه حرف زدیم و رقصیدیم و ساعت حدودای پنج صبح بود که عزم رفتن کردن.از همه تشکر کردم.رویا داشت ظرف ها رو می شست.رفتم که کمکش کنم که گفت:خسته ای برو بخواب!
-نه کمکت می دم.
با همدیگه ظرف ها رو شستیم.البته منم یه لیوان شکوندم.خواستم کمکش کنم تا خونه رو مرتب کنه که گفت فردا مرتب می کنه.رفتم توی اتاقم و بعد از شیر خوردن و مسواک زدن راهی اتاق شدم.رویا هم لباسهاش رو عوض کرده بود و داشت آرایشش رو پاک می کرد.
روی تخت نشستم که گفت:از موی فر متنفرم.
نگاهش کردم و گفتم:خب چرا فرشون کردی؟
-مرض دارم دیگه!خیر سرم خواستم متفاوت باشم.
لبخندی روی لبم نشست.سیم کارت گوشیم رو به گوشی جدیدم انداختم.مشکی بود و خیلی خوش دست بود.
گوشی قبلیم رو توی اتاقم گذاشته بودم.دلم نمی اومد پرتش بدم.رویا که گل سر موهاش رو باز می کرد گفت:
romangram.com | @romangram_com