#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_293


-این چند وقته خیلی خوب بود،نه؟

-آره..خیلی!

-چرا همیشه اینجور نباشه؟

نگاهی بهش کردم ولی اون به رو به رو خیره بود.گفتم:چون ما دو تا دندون پزشکیم که باید کار کنیم و اصولا دندون پزشکها وقت آزاد ندارن!

یهو مثل اینکه یه خاطره یادش بیاد گفت:راستی ارمیا می دونی اونی که موش پلاستیکی توی کلاس انداخت من بودم؟

لبخندی زدم.یاد قیافه ی فرهادی افتادم وقتی موش رو دید..گفتم:آره..

متعجب گفت:از کجا فهمیدی؟

-سه روز بعد از اینکه از بیمارستان مرخص شدی لادن منصوری بهم گفت!

زیر لب با حرص گفت:حیف من که به امیر...

یهو متوقف شد.می خواستم در مورد امیررایا برام بگه.گفتم:بهش فکر می کنی؟

کوتاه و جدی گفت:نه!

بهش نزدیک تر شدم و گفتم:احساس گناه نمی کنی؟

-بهش فکر نمی کنم که بخوام حسی داشته باشم.ولی گاهی اوقات از اینکه جواب اون همه محبتش رو با بدی دادم احساس عذاب وجدان می گیرم.

romangram.com | @romangram_com