#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_249

پگاه گفت:اونوقت چرا؟

آندره گفت:چون ممکنه به مرادش نرسه!

با حرص گفتم:هی من هیچی نمی گم خجالت نکشین.بیشعورا خجالت بکشین.اصلا برین تهران.زود!

همه خندیدیم.با اونها هم با شوخی خداحافظی کردیم.عموها و عمه های پگاه هم خداحافظی کردن و رفتن. مامان و بابای پگاه هم بعد از کلی سفارش و نصیحت و اینا رفتند.خسته بودم شدید.این خواهش من بود که کاروان عروس نداشته باشیم.خوشم نمی اومد.گونه ی پگاه رو بوسیدم و گفتم:خسته نباشی!

لبخندی زد و نشست و گفت:عروسی خوبی بود.

یهو گفت:راستی تارا رو ندیدم.

متعجب گفتم:آره.منم ندیدم.

از دور تهمینه خانم رو دیدم که مضطرب به سمتم می اومد.چه حلال زاده!متعجب گفتم:اتفاقی افتاده تهمینه خانم؟

همونطور که نگران بود و می لرزید گفت:آرتمن خان،خانم نیست.

-چی؟

نفسی کشید و گفت:حدودای دو ساعت پیش بود که یزدان رو اوردن و با جیغ و داد گفتن دست از سرش برداریم.بعد هم رفتن.هر چقدر می گردم نیستشون.

-مگه میشه؟

پگاه بلند شد و گفت:شاید رفته خونه.


romangram.com | @romangram_com