#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_248
-زن ذلیل بدبخت!
برگشتم سمت صاحب صدا.امیر با آندره و روژان و سامان بودن.
به امیر گفتم:چیه؟
گفت:پگاه از همین حالا داره زن سالاریش رو ثابت می کنه!
آندره گفت:خاک تو سرت کنن بدبخت!
پگاه معتراضانه گفت:اِه...
روژان گفت:ایششش...حالم رو به هم زدی!بریم بچه ها...
-می رید بچه ها؟بمونین...
آندره چشاش برق زد و گفت:جدی؟باشه بچه ها بریم خونشون!
سامان با شیطنت گفت:خوش می گذره حتما.
با حرص گفتم:زهرمار.
امیر گفت:راستیدش ماشینم بنزین نداره.الان هم که شبه.ما می مونیم.بعدا با هم می ریم.اوکی؟شما هم ماه عسلتون باشه.عالیه،نه؟
روژان با چشمک گفت:اونوقت آرتمن همتون رو حلقه آویز می کنه!
romangram.com | @romangram_com