#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_250

تهمینه خانم:نه امکان نداره!

سریع رفتم.اطراف رو گشتم.حق با تهمینه خانم بود.یهو چشمم به گوشه ی باغ افتاد.همونجا که خیلی تاریک به نظر می رسید.موقع عروسی دیدم چند نفری اونجا بودن و مشروب می خوردن.سریع رفتم اونجا.پگاه و تهمینه خانم هم اومدن.گشتم کسی نبود.جلوتر رفتم.پیش میز یه مبل راحتی بود.تارا بود؟یه دختر که با موهای بلوندش روی مبل افتاده بود.رفتم سمتش.سریع گرفتمش و صورتش رو به سمت خودم گرفتم.خودش بود. پگاه با اون دامن بلندش اومد و گفت:زنده است؟

نفس نفس می زدم.گفتم:آره.باید ببرمش بیمارستان.

پگاه نزدیک تر شد و نشست.گفت:مشروب خورده.

صدای گلناز اومد:هی خدا مرگم بده!

تهمینه خانم محکم گفت:تو برو تو ماشین گلناز.

گلناز سرخورده رفت.بلندش کردم و به سمت ماشین رفتم.حس کردم اخم های پگاه توی هم گره خورد.حس می کنم کلا روی تارا حساس بود.خواستم ببرمش سمت ماشین خودم که تهمینه خانم گفت:آرتمن خان...

برگشتم سمتش.گفت:ماشین اون سمته!

-ولی...

-نه آرتمن خان.تارا خانم رو می بریم خونه ی خودشون.دکتر خبر می کنیم.بهتره شما برین.

تارا رو توی ماشین گذاشتم و وقتی مطمئن شدم رفتن،سوار ماشین خودم شدم.اخمهای درهم پگاه رو با شوخی و خنده پاک کردم.با لبخند به سمت خونه روندم.بالاخره زندگی من هم روی غلتک افتاد.امشب شب یکی شدن من و پگاهست!فقط یه خواسته دارم از خدا...خوشبختی امیر!

-شش ماه بعد-

*تارا*


romangram.com | @romangram_com