#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_244

شنیدم و خودم رو زدم به نشنیدن.کسی مجبورش نکرده بود می تونست نیاد!

ارمیا چرا غیرت نداری بشر؟می شه آدم زنش رو تنها به امون خدا ول کنه؟

تنها نمی مونه!بره خونه ی مامان و باباش!.خوبه اینجا زادگاهشه!

اگه می خواست بره خونشون که می رفت پیششون!

می تونه بیاد..کسی مجبورش نکرده بمونه!در هر صورت من می رم چون فردا روز کاریه مطبه!

تو هم ما رو کشتی با این مطبت!

منبع درآمدمه!بایدم برام مهم باشه!.

-ارمیا؟

نگاهش کردم و جواب ندادم.به جاش یه لقمه برگ خوردم.داغ کرده بود.موهای مشکی بیشتر بهش می اومد

ولی رنگ زیتونی یخی اش یه چیز دیگه بود.با اینکه اصلا متوجه نشدم و توی مهمونی فهمیدم.راستی چرا انقدر در موردش حرف می زدم؟تازه نظر هم می دادم.شونه بالا انداختم و دیدم دختره سرش رو انداخت و مشغول خوردن شد.هر جایی بودنش رو نمی تونستم فراموش کنم!اصلا..

دخترهای بی حاشیه رو دوست داشتم نه اونایی که آخر خط خطی بودن!عجب عروسی چرتی بود.حالم داشت به هم می خورد.غذا تموم شد و مستخدم اومد و میز رو جمع کرد.رویا شروع کرد به میوه خوردن.آخه کسی نیست بگه بعد از غذا میوه می خورن؟آخه مگه چقدر جا داشت؟اونم با اون همه غذایی که اون خورد!.درک!

گوشیم رو دراوردم و روی دکمه تماس زدم.

-به...آقای رادمنش!


romangram.com | @romangram_com