#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_243

-اونا به فکر تو و من هستن که تو به فکرشونی؟بد کردن بامون مهتاب..کم براشون گذاشتیم؟

-من مادرم،هر چقدر بچه ام باهام بد کنه بازم دوستش دارم و بگه آخ جون می دم!

-خدایا...کرمت رو شکر!خودت کمکشون کن!

*ارمیا*

وقت سرو شام بود.مهمونی بدی نبود ولی دیگه داشت حالم به هم می خورد.کلا از مهمونی زیاد خوشم نمی اومد مخصوصا عروسی!.حتی از عروسی خودمم بدم می اومد!.من از خیلی چیزها بدم می اومد!

اون روز توی جرات حقیقت حس کردم همه چی به کاممه!وقتی فرصت پیش اومد تا در مورد آزیتا بپرسم خیلی خوب بود ولی وقتی اون گفت نه تمام امیدم خاکستر شد.حتی استقامتش هم حالم رو به هم می زد!.بیشتر حالم از جیغ هاش به هم می خورد.جیغ های دخترونه اش هنوز هم توی گوشم بود! اصلا نمی خواستم بیام عروسی ولی امکان نداشت من جراتی رو انتخاب کنم و انجام ندم.انتخاب کردم و تاوانش هم شد این عروسی!نمی فهمیدم چرا دختره وقتی مامان و باباش رو دید،نرفت پیششون؟!.حالا اسم دختره رو می دونستم،رویا.رویا آرمان.همسر من،ارمیا رادمنش! ولی اون کی بود؟حقیقتا کی بود؟کی بود و چرا وارد زندگیم شده بود؟اونی که توی این شش هفت ماه حتی کوچکترین اعتراضی هم نکرده! وقتی برای کشف این دختر نداشتم.من حتی یک ثانیه از عمرم رو هم با فکر کردن به اون سپری نمی کرد چه برسه دنبالش رو بگیرم تا کشفش کنم!هنوز هم نیومده بود.منم مدام داشتم مبحث تدریسی جدیدی رو که می خواستم بگم رو مرور می کردم.یه جای پاورپوینتم حذف شده بود ولی هنوز نفهمیده بودم مال کدوم بخشه؟! این هفته مطب خیلی شلوغ بود و وقت نداشتم ببینم کجا مشکل داره؟!

از دور چشمم به رویا خورد.یه حسی اعتراف کرد که واقعا خوش تیپه ولی قبل از ابراز،خفه اش کردم.این همون دختری بود که با دیدنش ته دلم برای اولین بار لرزید که این تباهی آینده امه و نابودگر!ولی منم ارمیا بودم و قدرت خودمو داشتم.اومد نشست.بعد اون سریع غذا رو اوردن.چلو برگ بود.از آرتمن،پسره ی زبون دراز بی شعور،بدم می اومد.وقتی دیدمش که توی لباس دامادی کنار معتمدی وایستاده بود تازه همه چی برام تداعی شد.اون تصادف نکبتی و فحاشی های آرتمن که امکان نداشت فراموش کنم.معتمدی هم خیلی زبون درازی می کرد.به راحتی می تونستم معتمدی رو بندازم

(مشروطی)ولی ننداختم چون این ضعیف ترین دفاع و چزوندن بود.من اگه این دو تا رو آدم نکنم که ارمیا نیستم!

یه لقمه از برگ خوردم.جدی که خوشمزه بود.رویا پرسید:امشب بر می گردیم؟

بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:آره!

با یه لحن گلایه آمیز بچگانه گفت:چرا؟الان ساعت یازدهه!می دونی تا برسیم ساعت چند میشه؟

بی تفاوت نگاهش کردم و بدون توجه به اصرارش گفتم:من امشب میرم،مختاری بیای یا نه!

زیر لبی گفت:نمی خوام بمیرم!


romangram.com | @romangram_com