#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_245
-سلام آقای رستم پور.خوبین؟
رویا متعجب بهم نگاهی انداخت.می دونستم الاناست از فضولی بترکه!
-ممنون.چه خبر؟کاری داشتین؟شلوغه اطرافتون!
-بله...عروسی هستم.
-چه جالب ما هم اومدیم همدان عروسی!
هه!تو هم اینجایی رستم پور؟چه تصادفی!
-ببخشید در جریان با اون قرار فردامون...خواستم بگم می شه موکولش کنین به بعد؟
-من که فردا می رم دبی!.موحدی وکیلم قرار بود باهات قرار بذاره!
وکیلش؟می خواستم همون لحظه بلند شم پیداش کنم و تا می خوره بزنمش.مگه من مضحکه ی توام؟چطور می تونست وکیلش رو برای ملاقات با من بفرسته؟همون بهتر که نرفتم!
-بهتره فردا رو کنسل کنیم و به زمانی موکولش کنیم که شما حضور داشته باشین!
-حرفی نیست.با اینکه این وظیفه ی موحدیه ولی باشه!.
-امری باشه جناب رستم پور؟
-خواهش میکنم.خدانگهدار!
romangram.com | @romangram_com