#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_203


بی شعور...دلتنگی و همه چیزا یادم رفت و با پاشنه بلند رفتم روی پاش...حالا وقت دعوا بود!من حمله می کردم و اون سعی در مهار من داشت.دیگه زده بودم به سیم آخر!یهو از دستم در رفت و محکم زدم توی دماغش...دستهاش که دور مچم بود،شل شد و محکم صورتش رو چسبید...عقب عقب به دیوار تکیه داد.خون از لا به لای دستهاش می چکید. وای خدا....سریع رفتم سمتش و یه دستمال از توی جیب پالتوم بیرون اوردم و دستش رو کنار زدم و گذاشتم روی دماغش... چشمهاش رو باز کرد و دستش رو روی دستم گذاشت.داغ شده بودم.پشیمون بودم که چرا زدمش؟!

-خوبم..خوبم...

دستم رو از زیر دستش کشیدم.گفت:تو که زدی چرا اومدی کمکم؟

حالا چی بگم؟گفتم:فکر نمی کردم انقدر ضربه کاری بوده باشه!

-ضربه ات کاری نبوده...من قبلا دماغم شکسته بود واسه این خیلی درد گرفت.

-الان خوبی؟

با پوزخند گفت:برات مهمه؟

محکم زل زدم توی چشماش و گفتم:آره!

نگاهش رنگ تعجب گرفت.اومد سمتم..قبل از اینکه کاری کنه گفت:به حرفهام فکر کردی؟

-کدوما؟

-همونایی که می گفتم.در مورد زندگی آینده...

به دیوار تکیه دادم و گفتم:نه!

اونم کنارم نسبتا با فاصله تکیه داد و گفت:پس چرا گفتی برات مهمم؟

romangram.com | @romangram_com