#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_202


مانتوم رو پوشیدم.خواستیم بریم که از پنجره نگاه کرد.پلیس هنوز نرفته بود.رفتم جلو و خواستم ببینم توی حیاط چه خبره که همون لحظه آرتمن برگشت و منم داشتم به پشت میوفتادم که سریع خم شد و من رو گرفت.بوی ادکلنش توی دماغم پیچید و یه جوری شدم.نگاهمون توی همدیگه گره خورد.وضع مناسب نبود،من توی بغل اون و اون....

به خودش اومد و من رو ول کرد...من هم رفتم عقب.اون کنار پنجره و من برای هزارمین بار اتاق چهارمتری رو متر کردم.خسته بودم...پلیس نکبتی هم نمی رفت.اَه لعنتی مگه چه خبره؟

-پس چرا نمی رن؟

بدون اینکه برگرده گفت:مثل اینکه یه خلافکار اینجا بوده...

ساعت هشت و نیم بود.قرار بود من نیم ساعت دیگه خونه باشم.

-می خوای بری؟

پوزخند زدم و گفتم:نه،همینجا راحتم،مرسی...

بعد با اخم گفتم:معلومه..من می خوام برم خونه!

بی توجه برگشت سمت پنجره که حرصم گرفت.با اخم رفتم سمتش و هوار کشیدم:این خراب شده کجاست؟من می خوام برم خونه امون...اصلا تو چرا منو اوردی اینجا؟هــــا؟

برگشت سمتم که یه قدم عقب رفتم.با اخم گفت:ها؟چیه؟می خواستی گیر بیوفتی؟هنوزم دیر نشده!

اومد سمتم و بازوم رو گرفت.هر چقدر تقلا کردم فایده نداشت.خواست در رو باز کنه که بازوش رو گرفتم و گفتم:

-بسه آرتمن..بسه!

برگشت سمتم ولی ولم نکرد:مگه تو نبودی که می گفتی چرا اوردمت؟می خوام ببرمت پائین،جایی که می خوای!

romangram.com | @romangram_com