#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_201
داشتم می دویدم که یهو یکی دستم رو کشید.برگشتم تا طرف رو فحش کش کنم که آرتمن رو دیدم.
با داد گفتم:ول کن دستمو...
-حرف نزن...الان میگیرنمون!
داشت می رفت یه سمت دیگه...آخه الاغ تو از کجا می دونی راه از کدوم طرفه؟سوالم رو به زبون اوردم که ته سالن پیچید سمت راست و رفت توی یه اتاق! از توی اتاق در کمد چوبی رو باز کرد و من یه در دیدم.در کمد رو بست.در اون اتاقک رو باز کرد و چون ارتفاعش کم بود،مجبور شدیم بشینیم.چهارزانو از اون جا رد شدیم...بعدش به یه اتاق رسیدیم.در رو باز کرد و پریدیم بیرون.نفس نفس می زدیم...رو کردم بهش و گفتم:
-تو از کجا این راه رو می دونستی؟
همونجور که نفس نفس می زد،گفت:چون خودم مهندسش بودم.
نه بابا؟..نشستم و ولو شدم.از بس دویده بودیم،نفس نفس می زدم.
-مگه شرکت تو توی تهران نیست؟
کت اسپرتش رو از تنش دراورد و گفت:چرا...صاحب خونه عموی شریکم بود.
نگاهش کردم.دلم براش تنگ شده بود!بله،اعتراف کردم.عادت کرده بودم به اینکه هر روز دم خونه یا دنبالم باشه. به اینکه باهام حرف بزنه و من بدون منطق ردشون کنم...یه چیزی بهم داد،یعنی جلوی پام گذاشت.نگاهش کردم.پالتوم بود
-تو اینو از کجا اوردی؟
نگاهم کرد و گفت:از مستخدم گرفتم.
سرم رو تکون دادم.حوصله ی حرف نداشتم.نگاهش کردم.یه شلوار جین آبی یخی پوشیده بود با پیراهن آستین سه ربع خاکستری...رو کرد به من،نگاهم رو غافلگیر کرد و گفت:بپوش تا بریم.
romangram.com | @romangram_com