#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_200
همونطور که سیب می خورد گفت:مزه ی دست هات رو میده عشقی....
با پوزخند گفتم:جان من؟
خندید و گفت:جان تو...خوشگل،چرا تنهایی؟یار ما میشی؟
-یار شما؟مگه چند نفرین؟
با اخم ساختگی گفت:گند نزن تو فاز شعروشاعری من!بیا با هم باشیم،خوش میگذره!
-برو بینم...تنهایی هم حال و هوای خودشو داره..دوما من تنها نیستم..شوهرم هم رفته دستشوئی الان میاد!
با لبخند چندشش گفت:شوهر داری؟
جوابش رو ندادم.فکر کردم الان می گرخه و میره که به جاش با خنده گفت:پس قبلا افتتاح شدی!
ها؟اول نفهمیدم..ولی بعدش نمی دونستم بخندم یا دادوهوار راه بندازم.؟به جاش گفتم:
-ببین عمو...شوهر من پلیسه الان هم اینجا تخت محاسره است...برو رد کارت تا بگم باهات کاری نداشته باشن!
رفت..چه دروغهایی میگفتم..همینم واسه خنده خوب بود.!(پس قبل افتتاح شدی؟)اولین بارم بود که می شنیدم ولی مهم این بود فهمیدم منظورشو...روانی بود!دو ساعت از مهمونی گذشته بود.با بی حوصلی گوشی رو روشن کردم که پیام لیندا باز شد(شرمنده من نمی تونم بیام.خوش بگذره مای لاو)
دلم می خواست همون لحظه گوشی رو پرت بدم تا شونصد تیکه بشه!.من به خاطر اون اومده بودم.خواستم بلند شم برم که دو تا پسر عین چی چسبیدن بهم...مهمونی انقدر شلوغ بود که معلوم نبود کی به کیه...اونا هم که مست بودن دو تا ضربه،حالشون رو جا اورد...داشتم میرفتم تا از اون خانمه پالتوم رو بگیرم و برم که یهو یکی داد زد:پلیس...پلیس!
یه لحظه حس بدی بهم دست داد.نه که استرس داشته باشما،نه...فقط یه جوری شدم.همه به سمت بالا می دویدن که صاحب مهمونی گفته بود راه خروج داره...اون مست های بدبخت هم که نمی تونستن تن لششون رو تکون بدن.. من هم داشتم می رفتم بالا...پلیس وارد شده بود و مدام اخطار می داد...کلی از آدما رو که وسط پیست بودن رو گرفت... منم که به مقصدی تقریبا نامعلوم داشتم می رفتم بالا...حالا من یه بار اومدما،گند خورد به مهمونی...بابام که خبر داشت ولی تعهد رو چی کنم؟دو بار دیگه بگیرنم باید شلاق بخورم...سرجمع بیست نفری بودیم که می دویدیم.وسط راه گروهی در اثر فشار و هل دادن ناکام موندن...من که با اون پاشنه بلند ها دوی ماراتن می رفتم.داشتیم میرفتیم پشت بوم...از اونجا انگار پله می خورد پائین و بعد هم در خروجی..اخطارهای پلیس این وسط خیلی خز بود...بابا فهمیدیم خونه تحت کنترله!
romangram.com | @romangram_com