#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_204


-نگفتم برام مهمی...چون من ضربه رو زده بودم،مقصر محسوب می شدم.البته تقصیر خودت بود که یهو گارد گرفتی!

-که تقصیر من بوده؟این تو بودی که به جای تشکر،گفتی چرا منو اوردی اینجا؟!اگه نمی اوردمت که الان کلانتری بودی!

-ولی فعلا اینجا معطلیم.پلیس هم که هنوز اینجاست!

-هیچ وقت ما رو پیدا نمی کنن!

دیگه چیزی نگفتیم.یهو خودم گفتم:دلم برای اون روزا تنگ شده!

متعجب گفت:کدوم روزا؟

زانو هام رو جمع کردم و سرم رو روشون گذاشتم و رو به آرتمن گفتم:روزایی که تو دنبال من بودی و من محلت نمی دادم!هـــــــی...یادش بخیر!

با اخم ساختگی گفت:پس بهت خوش می گذشته من رو اذیت می کردی؟

لبخند زدم و گفتم:دقیقا...

اونم ژست من رو گرفت و گفت:هنوز دوست داشتنم رو باور نمی کنی؟

جوابش رو ندادم.نفس کشید و گفت:هنوزم من رو باور نداری؟

گفتم:بگو دوست دارم.

متعجب شد.ولی بعد با نگاه خاصی زل زد توی چشمهام و گفت:دوست دارم پگاه،خیلی!

romangram.com | @romangram_com