#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_190


حالا می دونم باید چیکار کنم...لحظه ای مدارا و لحظه ای...

حالا وقتش بود.کشوندن پگاه البته اگه بشه!!

*امیررایا*

دستی به تیغ کشیدم.یه روزی می خواستم باهاش خودم رو بکشم...حالا به اصرار مامان می خواستم ریش هام رو بزنم. اونقدری شده بودن که می شد بافتشون.دقیقا تا زیر سینه ام می رسید.باهاشون که دانشگاه می رفتم،آندره می گفت: حجته الله والمسلمین،حاج آقا رستم پور...بعضی ها هم فکر می کردن مدل خاصیه ولی...هیچکدوم!من دیگه قیافه ام برام مهم نبود.به خودم نمی رسیدم چون دیگه برام مهم نبود دیگران چه فکر ی می کنن در موردم.شیش تیغ کردم. باورم نمی شد این منم...راستش خودمم به اون قیافه عادت کرده بودم.سهیل که می گفت بهم میاد.کلی عکس دارم با ریش که همه رو آندره و سهیل گرفتن..خدایی کجاش قشنگ بود؟شبیه گوسفند شده بودم با اون همه ریش و پشم!موهام هم که تا سر شونه هام می رسید. دست به صورت نرم و عاری از ریشم کشیدم.کمی توی آینه خودم رو نگاه کردم.چی شد که به این روز افتادم؟به این بی حسی و ناتوانی...به این خستگی..خستگی از کاری که انجام نداده بودم.یه پوزخند زدم.به خودم و این روحیه ای که باخته بودمش...کی باید شروع کنم؟.کی می تونم قرص های آرامش اعصاب رو دور بریزم؟

هوم؟کی می تونم؟مگه چند سالمه؟یه ادم بیست و چهار ساله و قرص های آرامش اعصاب؟برای کسی که اصلا عین

خیالش هم نیست!؟آه...با ناراحتی و کلافگی دست به صورتم کشیدم.تو حس و حال بودم که یهو یکی عین وحشیا به در کبوند.لعنت بهش!..امروز قرار بود یه آرایشگر بیاد و موهام رو کوتاه کنه...که نمی دونم این آندره ی نکبت از کجا بهش رسوندن که گفت من بلدم،خودم کوتاه می کنم...با خشم در رو باز کردم و گفتم:

-ها؟چته مگه سر اوردی؟

اول یه کم متعجب نگاهم کرد.بعد پرید بغلم و گفت:وای امیـــــــــــر،چه خوشگل شدی جیگر...فکر کنم سه کیلو پشم کم کردی!

با حرص هولش دادم که نیشش بازتر شد.گفتم:کم مزه بریز...راستی،کی به تو گفته من می خوام موهام رو کوتاه کنم؟

ابروهاش رو بالا داد و گفت:دیگه دیگه...من اینجا راپورت چی دارم..حالا هم بیا بشین تا خوشگلت کنم،عزیزم.

با دهن باز به صندلی وسط اتاق نگاه کردم.دوباره ابروهام تو هم گره خورد.گفتم:چی؟اینجا؟تو اتاق من؟

دستم رو کشید و به زور نشوندم:بشین کم فک بزن..انگار اگه کثیف بشه تو می خوای اینجا رو پاک کنی!خدمتکار رو گذاشتن واسه همین روزا دیگه...

مثل آرایشگرهای ماهر قیچی رو برداشت.یه لحظه متفکر نگاهم کرد،بعد گفت:امیر خدایی حیف نیست این موها رو کوتاه کنم؟آخه خیلی بهت میان...

romangram.com | @romangram_com