#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_191


بهشون دست زد و تکونشون داد.

-گوگولی،اینا خیلی خوشگلن...چه موهای نرمی داری،اگه دختر بودی چی میشدیا...

-حرف نزن کارت رو بکن..گرچه شک دارم بلد باشی کوتاه کنی...

-زر نزن باو....

یهو زد زیر خنده و همونجور که می خندید گفت:امیر،کش مو بیارم موهاتو دم اسبی ببندی؟

دیگه وقت بود یه مشت مهمون صورت خوشگلش کنم.گفتم:کاری نکن کبودت کنم!

با خنده گفت:نگو عزیزم...نگو که به موهای بلندت این حرفا نمیاد...

دیگه نیم خیز شدم که بزنمش که شونه هام رو محکم گرفت و وادارم کرد بشینم:باشه باشه...دیگه حرف نمی زنم.

با حرکت های من دراوردی و مثلا ماهرانه اش مشغول کوتاه کردن موهام بود.نگاهم به آینه ی رو به رو بود ولی فکرم درگیر...کوتاه کردن موهام و شیش تیغه کردنم مناسبت داشت..مناسبتش...

در باز شد و مامان با یه ژست خاص اومد و گفت:به...دست گلت درد نکنه آندره جان...از قیافه ی جنگلیش خلاص شد...

اون پاچه خوار هم گفت:هنوز مونده رعناخانوم...یه کاری کنم دهن همه دخترا باز بمونه!

مامانم خندید و رفت..تو روحت آندره...خیلی با هم رفیق شده بودیم.نمیشه گفت جای آرتمن ولی کم تر از اونم دوستش

نداشتم.منی که یه زمانی سایه اش رو با تیر می زدم،حالا رفیقش شده بودم.توی دنیای رفاقت،دریایی از مرام و معرفت

romangram.com | @romangram_com