#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_188


توی نگاهش اینو دیدم که می خواست بگه برداشت الکی نکن واسه خودت!.واقعا برداشت هام الکی بود؟اینکه ارمیا کمکم داده بود و روی اون کینه ی قدیمی سرپوش گذاشته بود؟!..مسلما که خواب و خیال و رویاست...این بشر به هیچ صراطی مستقیم نبود...حالا اونو بیخیال...قرص رو خوردم و با خستگی به سمت اتاقم راه افتادم.عجب روزی بودا...

نه به دیروزش نه به امروزش...واسه کسی که مدتها بود که مهر و محبت ندیده بود همینم خیلی بود..!

حتی اگه الکی،اینکه به این باور برسم هنوز تنهای تنها نیستم،کافیه!.اینکه هنوز آدمی هست که اگه من بیوفتم از پرتگاه دستمو بگیره حالا چه از روی محبت چه از روی اجبار!

این میون برای من هدف ارمیا از کمک کاملا پوشیده بود چون نمی خواستم خوشحالیم به سردرگرمی و ناراحتی تبدیل شه!..واقعا خوشحال بودم.حالا تنهایی و دیوانگیم،به شادی و هیجان تبدیل شده بود.حس خوبیه،نه؟!

*آرتمن*

-پگاه گوش کن..با توام میگم می خوام باهات حرف بزنم.

برگشت طرفم جوری که یه کم عقب رفتم.با اخم و صدای بلندش گفت:ها؟چه مرگته؟دست از سرم وردار کَنِه!

توی این مدت فرهنگ گسترده ی فحش پگاه خانوم رو رجوع کردم و چندین کلمه ی جدید یاد گرفتم.

با ملایمت گفتم:پگاه بزار یه لحظه منم حرف بزنم.چرا نمی خوای گوش بدی؟

با اخم و حرص گفت:سری های پیش واسه هفت پشتم بسه...تو اصلا تا منو می بینی لال مونی می گیری حال آدم رو به هم می زنی...یه ذره هم جنم نداری..زرت زرت آب دهن واسه من قورت می دی..تانکر هم که باشه مخرنش تموم میشه!

هم خنده ام گرفته بود هم حرصم گرفته بود.با اخم گفتم:مگه تو می ذاری آدم حرف بزنه...یهو وسط کار،قاطی می کنی می توپی به من و بعدشم که می ری...اصلا گذاشتی من دو کلوم حرف حساب بزنم؟!

با صدای فوق العاده خشن گفت:هوی حواست باشه چی می پرونی ها...

اَه...دروغ میگم نمی ذاره آدم حرف بزنه؟!..اصلا موتورش خاموش بشو نیست.

romangram.com | @romangram_com