#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_187


-آروم...دیشب حدودای پنج صبح بود که ارمیا زنگ زد و گفت سحر حالش بده بیاین...ای کلک نگفتی دو تا اسم داری... خوب بعدش هم ما اومدیم اونجا..من هم اومدم لباسهات رو عوض کردم و سینا یه آمپول زد و چند تا قرص بهت داد. بعدش هم چون ما خیلی خسته بودیم ارمیا اصرار کرد برگردیم.خیلی حالت بد بود.تب کرده بودی داشتی می سوختی!

من و ارمیا دوتایی کلی پاشویه ات دادیم و خنکت کردیم.

اصلا نفهمیدم چی گفتم،فقط تشکر کردم و قطع کردم.وااای اسمم رو نمی دونه!..دیوونه.پس اون بوده که زنگ زده ولی کی؟حتما وقتی از هوش رفتم...یک-یک اونم منو پاشویه داده!..وای ممنونشم.حتما ازش تشکر می کنم،من که مثل اون عقده ای نیستم!برای تشکر، یه فسنجون خوشمزه درست کردم.نهار که نمی خوردم چون ارمیا نبود و حوصله نداشتم غذا درست کنم.ساعت یازده شب بود که غذا آماده شد.نشستم و فیلم دیدم.یه دست لباس شیک پوشیدم.یه تونیک زرد فسفوری و شلوار مشکی.موهام که حالا پائین تر از شونه ام بودن رو اتو کشیدم و یه گل سر زدم به بالای گوشم.بدون آرایش...ساعت حدودای یک بود که اومد.رفتم استقبالش و قبراق گفتم:سلام خسته نباشی...

بدون اینکه نگاهم کنه جواب سلامم رو داد و بعد راه اتاقش رو در پیش گرفت.

گفتم:شام آماده است.میرم میز رو بچینم.

فکر کنم اصلا نفهمید چی گفتم.بس که خسته بود.میز رو با هزار هنر و وسواس چیدم و اونم اومد.توی این مدت فهمیده بودم فسنجون رو خوب می خوره.خواب بود که داشت می خورد.من من کردم و گفتم:مرسی که دیشب کمکم کردی! شاید اگه تو نمی اومدی تشنجی یا یه چیز دیگه ای روی شاخم بود.

نگاهم کرد.یه مدتی توی چشمهام خیره موند و بعد گفت:با اینکه وظیفه ام نبود،خواهش میکنم.

سعی کردم بخش اول حرفش رو جدی نگیرم.غذا خورد و با تشکر رفت..

منم با اشتها غذا خوردم،چون گرسنه ام بود.داشتم میز رو جمع می کردم که حضورش رو حس کردم.برگشتم و گفتم:

-چیزی شده؟

بدون اینکه بهم نگاه کنه یه قرص گذاشت روی کانتر و گفت:سینا گفت حتما از اینا بخوری!

از توجه اش خر کیف شده بودم.گفتم:حتما...مرسی که گفتی!

خواست چیزی بگه ولی منصرف شد و رفت تو اتاقش.

romangram.com | @romangram_com