#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_186


سینا دست روی پیشونیش گذاشت.من و روناک با یه دستمال تمیز،تبش رو پائین اوردیم و سینا از توی کیفی که همراهش بود یه آمپول بیرون اورد و به دستش زد.اصلا نفهمیدم چی بود و چی شد تا اینکه تبش پائین اومد و بهتر شد. به اصرار خودم،راهیشون کردم برن.خسته بودن و می دونستم اینجا راحت نیستن.خیلی ممنونشون شدم.ساعت شش صبح بود.بیدار نشده بود.به گفته ی سینا یه قرص بهش دادم و پتو رو مرتب کردم.چرا کمکش کردم؟صدایی که از درون نهیب زد،فکروخیالات رو ازم دور کرد.خوب شد سینا و روناک هوشیار نبودن که سوال پیچم کنن!.بهش نگاه کردم.چشم هاش که بسته اس حس میکنم خطری نداره برام اما به محض اینکه مردمک های مشکیش سمتم می چرخه،پی می برم شیطان زمینی کنارمه!.رفتم توی اتاقم و خواستم بخوابم که گوشیم زنگ خورد.کی بود؟برداشتم.

-سلام آقای رادمنش.نمی خواین بیاین؟امروز دوشنبه استا...روز کاری!

روز کاری من و بیکاری دختره!.از خستگی نمی تونستم پلک بزنم.بلند شدم و لباس پوشیدم.یه دوش حالم رو بهتر می کرد ولی نمی تونستم.سوئیچ رو برداشتم و به دوشنبه ها لعنت فرستادم.یه لقمه کره و مربا خوردم چون به شدت گرسنه بودم.یه مسواک تند زدم و رفتم پائین.ماشین رو روشن کردم و با ریموت در رو باز کردم و به مطب رفتم.جایی که دوشنبه ها ازش متنفر بودم!دوشنبه های نکــــبتی....

*رویا*

با زحمت چشمام رو باز کردم.اطراف رو کاویدم.به خودم نگاه کردم.لباسهام با یه بلوز آستین بلند بافت شل و یه شلوار راحتی عوض شده بود.تب نداشتم.سر درد هم نداشتم.فقط یه کم گلوم درد می کرد.یه لیوان آب روی میز توالت دیدم. سریع سر کشیدمش..یعنی چی؟کی لباسهام رو عوض کرده بود؟هیچی یادم نیست.رفتم حموم و یه دوش آب یخ گرفتم. تمام خستگی از تنم بیرون رفت.امروز دوشنبه بود و بیکاری من!.مرسی خدا...یه دست لباس راحتی پوشیدم و با حوله سر موهام رو بستم.یه صبحانه ی مفصل خوردم.کره آب شده بود و مجبور شدم کف آشپزخونه رو دستمال بکشم.حتما ارمیا خورده بود...ارمیا؟نکنه اون بوده که لباسهام رو عوض کرده؟ولی اون که رفت؟!یعنی....

گونه هام رنگ گرفت.گرمم شده بود..ته دلم عروسی بود ولی داشتم از خجالت می مردم!.وااااااای....

جدا از همه ی اینها،دیشب بدترین شب عمرم بود.یادآوری تمام خاطرات و عذاب کشیدن هام....درد کشنده ای که طاقتم رو طاق کرد..سرم رو تکون دادم تا یادم بره و بعد هم تا تونستم خونه رو تمیز کردم.سه هفته بود که تمیزکاری نکرده بودم.خونه رو کاملا دستمال کشیدم و جارو زدم.

گوشیم زنگ خورد.شیشه پاک کن رو روی عسلی گذاشتم و رفتم سمت گوشیم.زدم رو آیفون و گفتم:

-چه عجب یادی از ما کردین روناک خانوم.

خندید و گفت:اول سلام رویا جون.دوما ما که دیشب خدمت رسیدیم.

میز عسلی رو پاک کردم و رفتم سمت کوسن ها و مرتبشون کردم و گفتم:شوخی نداریما...جدی گفتم بی معرفت!

روناک:جدی میگم رویا...یادت نیست؟دیشب که حالت بد شد اومدیم ولی بی هوش بودی!

متعجب دست از کار کشیدم و گفتم:چی میگی روناک؟دیشب شما اومدین؟اصلا از کجا فهمیدین؟هوم؟

romangram.com | @romangram_com