#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_185


خوابالود گفت:بله؟

وای ساعت چند بود یعنی؟...گفتم:سلام سینا..ارمیام..ببین

حالا اسمش چی بود؟..سحر؟آره سحر بود!یا رعنا؟راحله؟

-ببین سحر حالش بده و من نمی دونم چیکارش کنم؟!

روناک گوشی رو گرفت و گفت:خب چش شده؟

-داره توی تب می سوزه...خواهش می کنم بیاین...

روناک گفت:باشه،داریم میایم.

زنده بود ولی فکر کنم از هوش رفته بود.نیم ساعت بعد،زنگ خونه به صدا دراومد.سینا دکتر بود و تنها گزینه ای که می تونستم انتخاب کنم.در رو باز کردم.تینا توی بغل سینا خواب بود.بچه رو روی مبل گذاشت و هر دوشون هول هولکی سلام کردن..

سینا گفت:کجاست؟

به اتاق اشاره کردم.لباس باز دختره توی ذهنم نقش بست.برام مهم نیست...ولی سینا نمیگه این چرا انقدر بی غیرته؟ کی روی یه دختر هر جایی غیرت داشته که من دومیش باشم؟

به روناک گفتم:ببین می تونی لباسهاش رو عوض کنی؟

انقدر مست خواب بود که اصلا نگفت چرا...رفت توی اتاق و من دست سینا رو کشیدم.چند لحظه بعد روناک اومد و رفتیم داخل.لباسهاش رو عوض کرده بود و شاید بخاطر شوهرش لباسهای پوشیده ای انتخاب کرده بود.روناک هول گفت:

-سینا خیلی داغه!

romangram.com | @romangram_com