#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_184


فکر کن این دختر رو نمی شناسی...یعنی حسی نداری وقتی داری صدای درد کشیدن هاش رو می شنوی؟ها؟

نه،ندارم.همش میگم این داره تاوان گندکاری هاش رو می ده!و منم مسئولیتی در قبالش ندارم!

تو هم داری تاوان گندکاری اتو می دی!

ولی گندکاری من دخلی به اون دختر نداره که حالا بخوام نادم شم!

اینم یه نوع تاوانه...اون داره درد می کشه حالا از هر چیزی و تو هم داری اونو تحمل می کنی!کار بد با کار بد پوشونده نمی شه،چرا سعی نمی کنی زندگی آرومی بسازی و دوتایی کنار هم ازش لذت ببرین؟اون توی این سه ماه کار کرده و همیشه قبل از تو توی خونه حاضر بوده و غذا درست کرده،کار کرده و اصلا غر نزده!.یعنی نمی تونی چنین دختری رو تحمل کنی؟توانایی اشو داری که تغییرش بدی!

نمی تونم زندگیم رو با کسی بسازم که می خوام سر به تنش نباشه و هر روز رو به این امید سر می کنم که زنگ بزنن بگن مرده!حیف که نمی خوام دست هام رو به خون کثیفش آلوده کنم!هر روز تو فکر اینم چرا باهام ازدواج کرده و پشت اون نقابش چیه؟!

چرا فکر نمی کنی شاید اصلا نقابی در کار نباشه!

هست،باطن این دختر رو فقط خدا می دونه و بس!

حالا کمکش کن...به عنوان یه انسانی که داره به یه آدم کمک می کنه!

بلند شدم.بعد از کلی با خودم کلنجار رفتن،به عنوان یه انسان می رم جلو...هنوز هم جیغ می کشید.چرا صدای هق هق گریه اش نمیاد؟.دست روی دستگیره گذاشتم...نگاهش توی مهمونی و تکون خوردن قلبم از نگاه سیاهی که حسی بهم گفت"آتیشم می زنه"اخم کردم تا شاید کم بیاره ولی نه!..اعترافش توی هواپیما که همسر امیررایا رستم پوره!خوشحالی وصف ناپذیرم از با امیررایا بودنش...قبول کردن پیشنهاد کار توی دانشکده و ندیدن اون...تا وقتی که جلوی ماشینم پرید..از همین می ترسم که این آدم بخاطر هدف پلیدش جون خودش رو بخطر انداخت...چی می خواست یعنی؟...اون مهمونی لعنتی و دیدن دخترک...دعوت اجباری به کافی شاپ...رفتن و شنیدن وقایعی که چطور اون دختر می دونست؟!..قبول کردن پیشنهادش و قسم خوردن به نابودی و زجرش!.زجرش از بی محبتی نه با استفاده از توانمندی های مردانه ام...بی توجهی بهش...مراقبت از من!!!...همین،اون به من کمک کرد و تا صبح بیدار موند ولی....

دستم روی از روی دستگیره برداشتم و رفتم.بدون توجه به جیغ هایی که دل سنگ رو آب می کرد!..نمی تونستم کمکش کنم!.رفتم توی اتاقم...اون جز من کسی رو داشت؟مامان و باباش که اینجا نبودن...کسی رو داشت؟...کی می تونست الان کمکش کنه جز من؟..نمی تونم!.نمی خوام که بتونم!.حقشه ولی...

چشم هام رو بستم و خودم رو به خواب زدم.صدای جیغ قطع شد.هول بلند شدم.نکنه مرده باشه؟یعنی به آرزوم رسیدم؟

بلند شدم و رفتم توی اتاق.بدون تردید در رو باز کردم.کنار در بی جون افتاده بود.رفتم نزدیکش...چشمم رو از روی بازو و گردن لختش به چهره ی خیسش حرکت دادم.بهش دست زدم.داغ داغ بود.و البته خیس از عرق!..دیگه توی اون وضعیت وجدانم بیدار شد نه قلبم.بلندش کردم و روی تخت گذاشتمش.یعنی چیکار می تونستم بکنم؟به کی زنگ بزنم؟ به کسی نمی تونم زنگ بزنم...نمی گن اینا چه زن و شوهری هستن که نمی تونن از هم مراقبت کنن و...تلفن رو برداشتم و شماره ی سینا(همسر روناک)رو گرفتم.

romangram.com | @romangram_com