#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_182
انقدر ضجه زدم،جیغ کشیدم،داد کشیدم،درد کشیدم و از آتش درون و تب سوختم تا اینکه از هال رفتم...چرا با یاد خاکستری های نم دار(چشم های امیررایا) جونم ته کشید؟..
من
تنهایی
دیوانگی
ایستادگی
عناصر زندگی!
و شاید اکسیژنی که رو به اتمام بود!
*ارمیا*
توی مطب تا آخرین توان کار کردم و جون توی تنم نمونده بود.با خستگی از خانوم ستوده خداحافظی کردم و رفتم سمت پارکینگ مطب.با بی حالی سوار شدم.چرا باید اینقدر خودم رو خسته کنم؟لازم بود؟.باید یه برنامه ای می ریختم چون این جور نابود می شدم.البته بهتر این طور که کمتر می رم خونه و چشمم به ریخت نحس اون دختر می افته!.گند زده به وجه ی همه ی زن هایی که می شناختم و اطرافم می بینم.ولی همه که مثل هم نیستن!.مثال بارز همین خانوم ستوده!.ماشین رو توی پارکینگ پارک کردم و به سمت آسانسور حمله کردم.رفتم بالا و در رو باز کردم.اصلا نگاه نکردم ببینم اومده یا نه؟..امثال اون معمولا الان باید توی پارتی باشن یا خونه ی به قول امروزیا دوست اجتماعی اشون!. سریع لباسهام رو عوض کردم و مسواک زدم و روی تخت ولو شدم تا بخوابم..گرسنه بودم ولی نمی تونستم پاشم،بس که خسته بودم.بی خیال خوابیدم و تختم رو به عنوان لازمات زندگی برشمردم.
***
هنوز مست خواب بودم که از تشنگی بلند شدم تا برم آب بخورم.باید یه تنگ بزارم بالای سرم.رفتم آب خوردم و یهو دیدم صدای جیغ کسی بلند شد.پس خونه بود!ولی چرا جیغ می کشید؟جهنم،بزار اونقدر جیغ بکشه تا حنجره اش پاره شه و اون صدای نکره اش خفه شه!.آب خوردم و خواستم برم که دیدم نه بابا این ضجه کشیدنا تمومی نداره.بیخیال رفتم توی اتاقم.خواستم بخوابم ولی مگه می شد؟مثل آژیر آمبولانس جیغ می کشید و آی و اوخ می گفت.دیگه اعصابم رو به هم ریخته بود.شاید من حدود نیم ساعتی به جیغ و داد هاش گوش دادم.
romangram.com | @romangram_com