#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_181

امروز روز عذاب کشیدنم بود.سرم داشت می ترکید و تمام هیکلم عرق بود و من فقط می تونستم به خودم بپیچم!!!

ذهنم منحرف شد به دو سال پیش...دقیقا همین روز بود،بیست و چهار مهر که گلاره با اشک و هق هق به آغوش من پناه اورد و من با شرارت برای اثبات خودم به خودم و قدرت نمایی قبول کردم که پسری به نام امیررایا رو زمین بزنم.توی یه کلاس بودیم ولی من تا حالا بهش نگاه نکرده بودم.آناهیتا سرم داد کشید و گفت نکن این کار رو با خودت...منم پوزخند زدم و گفتم می تونم...!

حالا دلم هم درد گرفته بود و حالم به هم می خورد...از خودم،از این زندگی!.....

بیست و ششم مهرماه بود که کلاس ایمنی شناسی به امیررایا رستم پور نگاه کردم.از لای کتابم دیدش زدم و اعتراف کردم قیافه اش جذبه ای داره که توانایی برابری با آهن ربا رو داره...مهر و غرور توی چشم هاش زیبا بود..من اون روز کلی یواشکی یواشکی نگاهش کردم و در موردش فکر کردم.واقعا آدم باحالی بود،این رو اون روز فهمیدم که داشت با دوستاش حرف می زد و همه می خندیدن و همه از همنشینی باهاش شاد بودن!.

آواخر پائیز و دوستی من و امیررایا و تولدم...روزی که پی بردم بهترینه و امیر فوق العاده اس...از هدیه ی تولدم ذوق مرگ شدم.یه دویست و شش سفید،راستی الان کجاست؟..رانندگی رو یادم داد و من شیفته تر می شدم و کم کم هدفم از یادم رفت و با خودم گفتم چرا امیر نه؟

یکم دی و آخرین روزهای این ترم و شروع امتحانات نزدیک...دعوای من با رهام و آندره و دفاع قشنگ امیر از من!. دعوت امیر برای رفتن به مهمونی و قبول کردن من!...دیدن دو تا برق نفرت و تعجب از این همه نفرت!.ورق جدیدی از زندگی من با اسمی به نام رادمنش...آقای ارمیا رادمنش.!

چهاردهم تیر و تمومی امتحانات و رفتن من به همدان.خداحافظی غم انگیز من از امیر و ماجراهای جالب توی هواپیما با دیدن ارمیا.دعوامون و حرص من!.رفتن به همدا نو تلاش برای جدی نگرفتن آدمهای جدید زندگیم..اومدن امیر به همدان و دیدن ناگهانی آرین و قهر امیر....دیدن ارمیا توی خیابون و تنه ای که زد!.شکستن عطر یادگاری امیر!.

آخرهای شهریور و رفتن من به تهران.شوک وارده از ازدواج ناگهانی تارا با یه پیرمرد که اون کار صدبار شرف داشت به کارهای من.دعوت آرتمن و فهمیدن جایگاه اصلی آرتمن توی زندگی من و رفتن به دانشگاه وچشم نازک کردن های امیر!.حرص خوردن های من از این بی توجهی های امیر!

ضجه زدم تا صدام سکوت خفقان آور خونه رو بشکونه...جیغ کشیدم ولی دریغ از قطره ای اشک!هوایی برای نفس کشیدن نمونده بود و شدیدا احساس خفگی داشتم !

سال جدید و استاد شدن ارمیا...احساس های تازه جوانه زده توی قلب من و احساساتم به ارمیا...تلاش برای جذبش به سمت خودم.پررنگ شدن هدفم از دوستی با امیر...سال تحصیلی منحوسی که جدایی من از امیررایایی که فرشته و تندیسی از مهربونی...فراموش کردن الطاف امیر و مهربونی هاش...حس های مالکیتی که قبلا به هم داشتیم!.

از روی تخت افتادم.کشون کشون رفتم سمت در ولی نتونستم در رو باز کردم.آتیشی که داشت من رو پودر می کرد، آتیش عذاب وجدان بود.چم شده بود؟

چهره ی امیر و اشک هاش و التماسهاش و دوست دارم گفتناش و همه چیز جلوی چشمم جون گرفت.آودی مشکی چشمک زد و آهنگ لعنتی که شد نمک زخمامون!.التماس های امیررایا مبنی بر موندن من و اشک ریختن من برای اولین و یا دومین بار در زندگی و در برابر سختی ها...پیشنهاد مزحک من به ارمیا و پذیرفتنش..مرگ سالارخان و تنهایی تارا و منی که حق خواهری رو کاملا به جا اوردم و حتی بهش سر هم نزدم و آبروی هر چی خواهر بود رو بردم. خواستگاری من...موهای کوتاهم و انتخاب لباسی که امیر خریده بود و لبخند مامان..نارضایتی مامان و بابام از ارمیا و وضع ناجور فرهنگی خانواده ی اون!.سوختن جای جای بدنم برای ضرب و شتم ها برای نبردن اسم ارمیا و دادن جواب منفی و اصرار های دائمی من برای پذیرفتن!..من و تهدیدکردن ارمیا برای راضی کردن بابام ...چند روز بعد بابا اومد و گفت:موافقه!..اینکه ارمیا چیکار کرد رو نمی دونم ولی من به هدفم رسیدم و خوشحال بودم!. دیدن امیررایا کنار آرتمن...اینکه اون دو نفر که دوستم داشتن روز عروسی ام بودن.امیر اشک ریخت و زمین خورد و من پلید وقیحانه خوشحال شدم چون دقیقا امیر همون کاری رو کرد که من می خواستم.شروع زندگی جدیدی با ارمیا و سختی هایی از جنس زهر...نبود محبتی برای منی که تحت شعاع محبت بودم!.تنهایی و دیوانگی و ادعای ایستادگی!

سایه ی ارمیا رو از پشت در دیدم.هنوز من ضجه می زدم و درد می کشیدم.دستش روی دستگیره ی در موند و بعد رفت. چقدر بدبخت بودم؟...اون آدم نبود؟من هر چی هم که بودم یه آدم بودم و داشتم نابود می شدم!.جیغ کشیدم و با مشت به زمین و سینه ام کوبیدم که من چرا انقدر بدبختم و یه صدایی مدام نهیب می زد "بد کردی رویا با همه!"


romangram.com | @romangram_com